را « 1 » نداند تا از حق تعالى « 2 » به خودشان مشغول كند ؛ [ و نيست مر ايشان را طعام زيادتى تا كسى از ايشان بطلبد ؛ ] « 3 » و جامهء نيكو ندارند كه كس بدان جامه طمع كند « 4 » . با دل پر درد مشغول واحد فرد بوند « 5 » ؛ و هواى نفسانى را زير پاى آورده باشند « 6 » ؛ و بندگى ما را پيش گرفته و از عقبات صعب فانى گذشته « 7 » و به دولت سراى باقى پيوسته .
خليفهء وقت ، زاهدى را گفت « 8 » : از من حاجتى بخواه « 9 » .
گفت : « لى عبدان و هما سيداك » مرا دو بندهاند كه هر دو مهتر تواند و تو ايشان را فرمانبردارى . كسى از بندهء دو بندهء خود چه حاجت خواهد ؟ امير اسير هوا و شهوتاند و من هر دو را در بند قيد خود آوردهام و فرمانبردار خود كرده « 10 » .
فرقد سبحى - رحمة الله عليه - گويد « 11 » : دنيا مؤمن را دايه است و آخرت ، مادر ؛ زيرا « 12 » اول از مادر بهشت با پدر بر زمين آمده است « 13 » و به دست تربيت دايهء بىمهر دنيا افتاده است . چون مدت رضاع بسر شود ، ديده از دايه فراز كند و به مهر مادر باز كند ؛ و به نواخت مادر گرايد ؛ روى به نيكداشت و تربيت مادر آخرت آيد « 14 » . و به زيور اشكال مزخرف و رنگ بوقلمون دنيا كه دايهء بد مهرست ، مياراييد و بر گردش بدر دايه - يعنى افلاك بد مهر كور كبود - دل منهيد « 15 » .
هامش
( 1 ) . و كس ايشان را .
( 2 ) . تا از حق تعالى .
( 3 ) . ظاهرا عبارت مذكور از متن افتاده باشد . از نسخهء مير اضافه شد .
( 4 ) . و جامهء نيكو ندارند كه كسى بدان طمع كند .
( 5 ) . باشند .
( 6 ) . ( باشند ) ندارد .
( 7 ) . فانى گشته .
( 8 ) . گفت كه .
( 9 ) . حاجتى خواه .
( 10 ) . مرا دو بندهاند و هر دو مهتر تواند و تو ايشان را فرمانبردارى كنى . از بندهء بندگان خود چه خواهم ؟ تو اسير و بندهء هوا و شهوتى و من هر دو را در زير قدم و قيد خود آوردهام . خليفه از اين سخن گريان شد .
( 11 ) . گويد كه .
( 12 ) . زيرا كه .
( 13 ) . ( است ) ندارد .
( 14 ) . آرد .
( 15 ) . بجاى عبارت ( به زيور اشكال . . . الى آخر ) آمده است : زنهار كه به زيور اشكال و رنگ بوقلمون دنيا كه دياهء بد مهرست مسازيد و بر گردش پدر دايه - يعنى افلاك بد مهر كور كبود - دل منهيد و روى از او بگردانيد .