وصال يار اندر ملك دل جوى * جمال دوست را عين شفا بين
قدم در بىنوائى نه از آن پس * همه دنيا پر از برگ و نوا بين
اگر خواهى كه گردد مس تو زر * « علاء الدوله » خود را كيميا بين
توانگر شو به علم حال بىقال * ازين پس دائما خود را گدا بين
اوصاف يزدان ( انسان )
هر كه دعوى راه مردان كرد * جان خود را فداى جانان كرد
هر كه را آرزوى وصلش بود * درد نوشيد و ترك درمان كرد
هر كه او راهء صوفيان بگزيد * دل و جان پيششان بقربان كرد
درد عشق از ميان جان برخاست * دل ما را چو داغ هجران كرد
چه دهم شرح ، آنچه هجرانش * با من خستهء پريشان كرد
همه اوصاف خويشتن يزدان * جمع فرمود ، نامش انسان كرد
تختگاهى نهاد در دل او * نفس را بر درش چو دربان كرد
دور باشى نهاد در دستش * نام آن دور باش شيطان كرد
راه ايمان گشود بر همه كس * روى عشاق خود به احسان كرد
ذكر فرمود با خود انسش داد * هر دلى را كه او به سامان كرد
كنج خلوت گزيد و مى نوشيد * هر كه او ره به راه مردان كرد
اى « علا دوله » شكر كن چون حق * كافر نفس را مسلمان كرد
وز بديهاى نفس اماره * سگ نفس ترا پشيمان كرد
باز از لطف بىكران بر تو * كار دشوار عشق آسان كرد
اين عجب نيست شاهباز غمش * اينچنين صيدها فراوان كرد
دوستى
صادقى چيست جان فدا كردن * عاشقى چيست خون دل خوردن