يك قدم در عالم توحيد نه مردانهوار * با دو سر تا چند چون پرگار سرگردان شويم
اى علاء الدوله زين پس وقت آن آمد كه ما * همچو نقطه در ميان دايره پنهان شويم
زير پاى آريم ملك هر دو عالم مردوار * فارغ از رنج جحيم و راحت رضوان شويم
تا كى
دلا در سجن تن تا كى اسير اين و آن باشى * سلاسل را بكل بگسل كه با شاه جهان باشى
علائق قطع كن كلى كه سلطان زمان گردى * نيابى زود اين دولت اگر در بند آن باشى
ترا از روح انسانى كجا ذوقى شود حاصل * كه دائم در پى مردار همچون سگ دوان باشى
اگر از نفس پرظلمت خلاصى يافتى اينجا * چو زين زندان برون آئى ز سر تا پاى جان باشى
چو كردى نفس را تسخير شيطانت مسخر شد * هوا چون زير پاى آمد سليمان زمان باشى
نيابى ذوق حق هرگز تو اندر جان خود حقا * ازين حالت كه من گفتم اگر اندر گمان باشى
بكن سودى بدين مايه كه حالى هست در دستت * و گرنه بعد ازين بازار دائم در زيان باشى
درين ميدان اگر خواهى كه گوى سبق بربائى * « علاء الدوله » آن بهتر كه از خود هم نهان باشى