ديگر اعرابيى . . . درخواست كرد كه رسول صلى اللّه عليه و سلم بر سر خاك او چندانى بايستد كه او را در خاك نهند . اگر نماز بر وى نمىگذارد حاكمست . رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلم باز قصد كرد . باز عمر گفت كه : اين نيز نشايد و آن حضرت التفات نمىكرد و مىرفت ، عمر پيش آمد و رداى مبارك آن حضرت بگرفت كه بازگرد و آن حضرت نمىگشت و عمر دست از رداى او بازنمىداشت تا چندان قوت كرد كه گردن مبارك او صلى اللّه عليه و آله و سلم از ردا نشان شد و رنگ آن حضرت سرخ گشت و از گستاخى عمر متغير شد . باز جبرئيل عليه السلام آمد و بر وفق سخن عمر آيت آورد كه :
« وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ »
و يك نوبت ديگر آن وقت كه كفار قريش را بگرفتند لشكر اسلام ، و رسول خدا صلى اللّه عليه و سلم در خيمهيى از اديم نشسته بود و با ابو بكر مشورت مىكرد كه اگر اين قوم را بگذاريم و جهت لشكر اسلام خبر بستانيم ، شايد كه بعد ازين مسلمان شوند و قريش به يك بار نيفتند و در سخن بودند كه عمر رضى اللّه عنه درآمد . رسول صلى اللّه عليه و سلم از وى پرسيد كه تو چه مصلحت مىبينى در اين كار ؟
عمر گفت : اگر سخن من مىشنوى بفرماى تا همه را گردن ، [ بزنند ] « 1 »
و برادر من در ميان ايشانست و من به دست خود گردنش بزنم و ابو بكر به دست خود گردن عم خود بزند و باقى را مسلمانان گردن بزنند . رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه نه ، ايشان را اجازت دهيم تا به مكه روند ، هر يك بهاى خود بدهند .
همچنين كرد و ايشان را دستورى داد تا برفتند . در حال جبرئيل عليه السلام آمد « 2 » و آيت عتاب آورد كه :
ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى
هامش
( 1 ) . ما برافزوديم .
( 2 ) . در نسخه ( آورود ) .