تفرقه نديدى بيرون نيامدى ؟ ! - جنيد گفت : چون در عالم صورت سابقه نبود بر آن نمىافتادم تو از كجا افتادهيى ؟ ! - گفت : از راه دور آمدهام و مرا مشكلى افتاده است و مأمور شدم كه بيايم و از تو بپرسم .
گفت : چيست ؟ ! گفت : سى سالست تا درين را هم و هيچ مجاهده از مردان نشنيدهام تا به عمل نياوردهام و آنچه مقصود منست حاصل نشده است . گفت : اين مسأله را ابو الحسن نورى نيك مىداند و از وى بپرس . او برفت و با ابو الحسن اين معنى بگفت . ابو الحسن گفت ترا اينجا نه از براى آن فرستاده است كه او نمىداند . و ليكن او استاد است مىداند كه واقعه مشكل از صاحب واقعه زودتر حاصل گردد .
و اينچنين است كه مرا هم همين واقعه بود . چندانكه رياضت كشيدم ، مدت مديد هيچ مقصدى روى ننمود . به خدمت شيخ جنيد رفتم و عرضه كردم فرمود كه : نظر پراكنده است . نظر محفوظ دار تا به مقصود برسى ! من برفتم و توبه كردم . و همان شب اثر حصول مقصود پيدا شد . اكنون علاج تو است .
و شيخ قدس سره حكايت كرد كه روزى امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى اللّه عنه بر اشتر نشسته بود و كميل زياد را كه صاحبسرا بود بر پس پشت خود برنشاند و او را رسمى بودى كه چون علوم و اسرار در باطن او موج زدى و خواستى كه ازو خبرى را براندازد آنجا رفتى و كميل را در پيش خود بنشاند و آغاز اسرار گفتن كردى . بعد از آن كميل از وى سؤال كردى كه : يا امير المؤمنين ! ما الحقيقة . - فقال على رضى اللّه عنه : ما لك و الحقيقة . يعنى سؤال كرد كه حقيقت چيست ؟ - گفت : ترا با حقيقت چه كار ؟ ! قال : اولست صاحب سرك ؟ ! گفت : نه من صاحب سر توام . ! قال : بلى و لكن
چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: علاء الدوله سمنانى
ص٢٠٦