است كه حق سبحانه و تعالى به جميع صفات بر وى تجلى و در صور بسيار خود را به او نموده . بعد از آن در مقام مكالمه ازو پرسيد كه اين صور چيست ؟ او مىترسيد از آنكه گويد حق است . از آنكه حق از صورت ، منزه است . و مىترسيد كه گويد حق نيست . از آنكه تجلى حق بود . پس گفت : خداوندا تو بفرما . حق تعالى فرمود ترا ، بگو تا بشنوم . گفت محتاج منم بشنودن . حق شنودن مراست . پس حق تعالى تجلى فرمود . گفت : اين تجلى ربوبيت منست . باز تجلى كرد و فرمود كه : كدام تجلى است . و در هر صورتى ديگر از نوع ديگر مشاهده مىافتاد و در باطن او صفت ديگر ظاهر مىشد . تا به همه صفات تجلى كرد . آنگاه ديد كه صورت ناپديد شد و ذوقى درو پيدا شد به بقاء حق كه مىدانست اينكه باقى مانده است حق است . اما هيچ صورتى ولونى نمىديد جز ذوق مجرد . پس فرمود كه : مقصود از آنكه شما بشنويد آنست كه : بسا كسان كه اينچنين بينند و آنها « 1 » را گمان ، كه اين همه صور هر يك خدائيست . يا خداى مصورست . تا شما بشنويد و بدانيد كه خداى تعالى از اين همه منزه است . و آن صور را صفات خوانند نمىبينند كه در آن حال كه تجلى ذات بوده است هيچ صورت و لون و شكل نبوده است . به غير از ذوق مجرد كه آن همه را ارادت خوانند . ضعيف « 2 » پرسيد كه : تجلى صورى اين باشد ؟ ! فرمود كه : تجلى صورى در بدايت است . و اين در نهايت .
بعد از آن فرمود كه : بخشيان « 3 » مىگويند . همچنانكه آثار ما محصورست خداى تعالى نامحصور است و هر شىء را خدائيست و اين غلط ايشان را از آن جاى افتاده كه نظر ايشان بر قيام اشياء افتاد كه
هامش
( 1 ) . در نسخه : ( اونها را ) آمده است .
( 2 ) . در نسخه : ( از ضعيف ) آمده است .
( 3 ) . رؤساى مذهب بودا . در اينباره به زيرنويس ورقهاى پيش در اين كتاب مراجعه شود .