زهى بو العجبيهاى تو درين بىآبى ، چيزها توقع دارى . وضو ساختم و به وثاق رفتم و شكر وضو گزاردم ، يكى درآمد و مىگويد كه : فلان دانشمند كه در قافله است التماس مىكند كه ساعتى در وثاق من تشريف حضور ارزانى فرمايند و او مردى به غايت نيكو بوده آنجا رفتم . بعد از ساعتى مىبينم كه در صحن برنج زرد گرم بياوردند و قند سوده بر آن ريخته بود . « 1 » نفس مىگويد : مىبينى كه خدائيست ! بخور .
آن بخوردم .
ديگر فرمود كه : در گورستان امام حنبل رحمة اللّه عليه توجه كرده بودم به خاك بزرگى كه خاك او معين بود به نزديك مردم و من يقين مىدانم كه او اينجا نيست . اما مىرفتم به سر خاك او ، و در راه ، گنبد خرابى بود كه من هرگز نشنيده بودم كه اينجا خاكيست . چون از آن گنبد مىگذرم . مىبينم كه از گنبد اشارتى مىرسد كه كجا مىروى ؟ ! بيا و ما را نيز زيارتى كن . ؟
من بازگشتم و به گنبد « 2 » درآمدم ، و آنجا وقت من خوش شده مىبينم كه روح او با من مىگويد كه : همچنان زندگانى كن كه كردهام .
گفتم : تو چون زندگانى كردى ؟ . گفت : هرچه از حق به تو رسد قبول كن . گفتم : اگر قبولكردنى باشد . قبول كنم . گفت : بارى امروز چيزى به تو خواهد رسيد و قبول كن . گفتم : چنين كنم . چون به شهر آمدم اين قصه با شيخ بگفتم ، فرمود : هيچ مىدانى گنبد كيست ؟ ! گفتم : نه . - گفت : او را ابو مسعود مىگويند و او عجب طريقهيى داشته است . هر چه از حق به او رسيدى رد نكردى . و از كسان چيزى نخواستى و
هامش
( 1 ) . بىترديد همين آش شولهزرد فعلى بوده است ( رفيع ) .
( 2 ) . در نسخه ( و گنبد ) .