مغز بادام بربستم . نفس مىگويد : ديدى اشارت به خوردن است نه به رياضت ، گفتم : نه ، و بعد از ساعتى پيرى « 1 » خوشمحاوره بيامد و سلام كرد و نزديك من بنشست ، پرسيد كه : از كجائى ؟ ! گفتم : از خراسان ، گفت : از من ملول مشو كه ساعتى مىخواهم كه ترا ببينم و از تو فايدهيى بگيرم . و او از عرب بود و از من در روح سؤالى كرد ، و آن وقت سخن گفتن بر من غالب بود ، جواب او چنانچه او را روشن شد در محسوس بگفتم و بعد از آنكه خاست درمى از دهان بيرون كرد و در پيش من نهاد .
نفس خواست كه بزرگى كند ، رد كند ، اشارت رسيد كه همهء عالم گداى اين حضرتند . بستان . بستدم .
نفس مىگويد : اين نيز دليل آنست كه حق نفس مىبايد داد ، از آنجا برخاستم تا به تجديد وضو روم ، مىبينم كه كودكى عرب از پى من مىدود و مىگويد : يا عم يا عم قف ! بايستادم . بيامد و مشتى « 2 » خرما در دست من كرد . باز نفس خواست كه نستاند . اشارت رسيد كه هرچه ازين حضرت به تو رسد ، بستان . بستدم .
نفس مىگويد : مىبينى كه رسول مىخواهد كه تو چيزى بخورى ؟ ! گفتم : نه ! اينجا رسم است كه صدقه دهند . و ازين بهانه چون شب به قافله رفتم و آنجا به احياء شب مشغول شدم ، نيمشب مىبينم كه يكى مىآيد و شمعى در دست دارد و ديگرى در عقب اوست و خوانى بر سر دارد و يكيك وثاق را مىپرسد كه : اين وثاق كيست ؟ ! و مىگذرد . چون به وثاق من رسيدند بايستادند و آن طبق پيش من بنهادند و بگفتند كه : خواجهئيست از شام ، و اين فرستاده و التماس كرده كه از براى خداى ، لقمهيى از اين تناول كنى و آن مقدار بيست من كليچه و حلوا بود . چون ايشان برفتند .
هامش
( 1 ) . در نسخه ( پير ) .
( 2 ) . در نسخه ( مشت ) .