كردم و شيخ مرا در خلوت سرى سقطى قدس سره بنشاند و خود برفت . بعد از چند روز مىبينم كه حجاب از پيش برخاست و خراسان را مىبينم كه لشكرى آمده و سمنان را غارت كرده و مادر مرا اسير بردهاند و مادر را مىبينم كه در ميان لشكر جامهيى پارهپاره پوشيده و خوار و مستمند مىگردد . نفس چنان بر من غالب شد كه در چنين قضيهيى وقت خلوت است ؟ ! و خواستم كه ترك خلوت كنم و به خراسان روم و مادر را خلاص كنم . پس به تكلف خود را نگاه مىداشتم تا بر من روشن شد كه آن كيد نفس و شيطان بوده كه اين صورت بنموده تا مرا از خلوت بيرون اندازد . و بر خاطر نفى كردم .
چون نوميد شد با من مىگويد كه : چون نمىروى ؟ ! بارى حلواى گرمى بده . - گفتم : من با كسى سخن نمىگويم ، و اينجا حلوا نيست . ترا چگونه حلوا بدهم ؟ ! گفت : تو سخن مگوى اما امشب كسى حلواى گرم خواهد آورد از آن پارهيى به من ده گفتم اگر بيارند بدهم . چون شب شد من بعد از نماز خفتن انتظار كردم و هيچكس حلوا نياورد ، برخاستم تا در خلوت روم ، نفس فرياد برآورد كه حلوا مىآرند و يك دم صبر كن . سخن او نشنودم و در خلوت رفتم . نفس مىگويد كه :
بارى در خلوت از اندرون نبند . اگر كسى حلوا را در خلوت تو نهد بخور « 1 » و گرنه مخور . مرا بر وى رحم آمد و در خلوت نبستم . چون پارهيى از شب بگذشت ، يكى آمد و چراغى در دست دارد و پارهيى حلواى گرم در خلوت پيش من نهاد و من از آن بخوردم . و بار ديگر در راه كعبه جائى فرود آمديم كه آب نبود و من وضو مىساختم ، در آخر روز نفس با من مىگويد كه : اگر خداى تعالى چيزى برساند ، به من دهى ؟ ! گفتم : همه چيز خداى مىرساند . گفت : نى . اگر درين صحراى بىآب كسى برنج زرد گرم براى تو بيارد دانى كه مىبايد خورد ؟ ! گفتم :
هامش
( 1 ) . در نسخه ( تو نهد بخورد ) .