نفس مىگويد : اكنون بارى بهانهيى نيست مىبينى كه اشارت به خوردنست . گفتم : نه . چه باشد ؟ درويشى مىبيند و به جاى او احسانى مىكند و ايشان را اين رسم باشد و به هر كس مىدهند ، آن نيز نخوردم . تا آنگاه كه از مدينه بيرون آمديم و بر سه فرسنگى در پى آبى فرود آمديم و من وضو « 1 » مىسازم ، ناگاه شخصى آمد و طبقى در دست و پيش من بنهاد و سوگند مىدهد كه ازين بخور « 2 » . پرسيدم تو از كجايى ؟ ! نسبت خود تقرير كرده از سادات بود . مردى نيكواعتقاد بود و پدر او مىدانستم و به روح مصطفى صلى اللّه عليه و سلم سوگند داد .
نفس گفت : اكنون هيچ بهانه نماند و از آن قدرى بخوردم . در ابتدا به هيچ نوع نفس را به مراد او هيچ ندادم و هرگز نگفتمى كه به جهت من چيزى بياريد . و اگر رنجى حادث شدى او را علاج نكردمى و در بىالتفاتى به نفس « 3 » و زجر او كوشيدم . و حق جل جلاله از بندگان در ابتدا اين مىخواهد تا چندان كه عجز او و ضعف او بر وى روشن شود و بعد از آن اگر چيزى خورد ، يا به نفس چيزى دهد از حق داند ، و بىحرص و شره خورده شود باكى نبود .
درويش « 4 » سؤال كرد كه شيخ شهاب الدين قدس سره در عوارف گفته كه آنچه برسد و پيش از رسيدن آن به اشراف باطن از آن باخبر شده باشند ، نشايد خورد . شيخ قدس سره فرمود كه رحمت بر وى باد ، نيك گفته است . و آن توكل را زيان دارد ، اما مرا بارى چند چيز افتاده است و خوردهام ، يك نوبت آن بود كه در شونيزيه نيت خلوت
هامش
( 1 ) . در نسخه ( من صومى سازم ) .
( 2 ) . در نسخه ( بخورد ) .
( 3 ) . در نسخه ( و در بىالتفاتى نفس ) .
( 4 ) . در نسخه ( درويش ) .