مىگفت . البته اين مرد ملحدست . گفتم : هيچ به از آن نباشد كه در صحبت او باشم تا آنگاه كه از حقيقت كار او باخبر شوم . و روزى در واقعه ديدم كه ما در خيمه نشستهايم با عم و خال و جمعى از اكابر حاضرند و مارى سياه در ميان ما مىگردد و روى به يكيك مىكند و تنفس « 1 » مىكند ، تا به من رسيد و من قصد كردم كه او را بكشم « 2 » ، بگريخت و در زير نهالچهء من درآمد ، من زانو را به قوت بر زبر او نهادم تا بميرد ، او از زير پاى من بيرون آمد و بگريخت . مرا در واقعه معلوم شد كه اين مار اوست و همچنان او در ما مىديد و در شهادت كه شاهد غيب است .
و روز ديگر اين واقعه را با او بگفتم و او متغير شد و گفت : بد كردى كه قصد او كردى ، كه او را نام حيّة است و از حيوة مشتق است ، اگر هلاك مىكردى حيوة تو سپرى شدى . اينجا مرا چيزى معلوم شد ، اما با خود گفتم تا روشنتر از اين شود خود را با او مىدادم و مىگفتم تا روشنتر ازين شود . با او گفتم كه به عراق به طلب مرشدى مىرفتم و چون پادشاه منع مىكند و تو هستى مرا به مرشد ديگر حاجت نيست . بيا تا باهم به سمنان رويم تا از خدمت شما بهرهمند گرديم ، او را بدين سخن دلخوش شد و گفت : اكنون در عالم ، مرشدى ديگر نيست ، به غير از شيخ عفيف الدين كه در مصرست ، و كسانى كه در خدمت او داد سلوك دادهاند ، و من چندين سال به خدمت او مشغول بودهام و مرا اجازت ارشاد داده و اجازتنامهء شيخ خود به من نمود .
القصه از اردوى ارغون بىاجازت ارغون بيرون آمديم [ در ] « 3 » ، مصاحبت او و نام او حاجى آملى بود و چندين سال پيش از سلوك در
هامش
( 1 ) . در نسخه ( و بتنفس ) .
( 2 ) . در نسخه ( كنم ) .
( 3 ) و 1 صفحهء بعد . ما برافزوديم .