تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
همه عالم پرآواز ايشان بود و همه توجه به من كردند و بر ضد من اين مناجات مىكردند ، چون من به جايى كه موضع نشستن است بر منبر بنشستم و هر دو بازوى منبر بر دو دست بگرفتم ، هر بار كه خلايق اين فرياد مىكردند و من به آواز بلند مىگفتم كه لا إله الا اللّه و آواز بر همه فايق مىگشت . ناگاه منبر در حركت آمد و غلغله ازين آواز در عالم ملكوت افتاده بود و منبر از ديوار جدا مىشد و دور مىگشت و ترس در من از برگشتن منبر پديد مىآمد . اما همچنان به تكلف لا إله الا اللّه مىگفتم ، ساكن‌تر از اول . تا آنگاه كه منبر به يكبارگى دور گشت و من بر زمين افتادم و منبر بر سينهء من افتاد و هيبتى و خوفى در من پيدا شد كه شرح آن نتوان داد و در اين حالت آن ذكر لا إله الا اللّه گفتن به صلوات مصطفى عليه السلام و الصلاة مبدل گشت و چون صلوات بر زبان من جارى شد خود را ديدم نشسته و هر دو پايهء منبر كه در پيش پايهء اولين مىباشد در دو دست گرفته و باقى منبر هيچ پيدا نيست و با خود مىگويم كه منبر كجاست ؟ كسى مىگويد كه مپرس كه منبر اندرون تو رفت . من از اين هيبت ، از واقعه بازآمدم و همچنان صلوات بر زبان من جارى بود و باز غايب شدم و كسى ديدم كه بيامد و شاخى از درخت انار تر در دست داشت و كارد تيزى در ديگر دست و بىمحابا پيش آمد و آن كارد تيز بزد و سينهء من بشكافت و آن شاخ انار را در اندرون من بنهاد و دست بر آن فرود آورد بر سينهء من درست شد . گفتم : تو كيستى ، و اين چه بود كه كردى ؟ ! - گفت : اين شاخ نور نبوت بود كه شجرهء آن بر سينه تو وصل ] « 1 » كرديم . باز از غيب بازآمدم و به ذكر مشغول شدم ، و باز غايب شدم و مىبينم كه از باطن شاخ درختى سر به عيوق برآورده چنان كه هيچ درختى از آن بزرگتر نديده
هامش
( 1 ) . در اثر سياه شدن داخل قلاب در نسخهء اصلى خوانده نمىشود به حدس و قياس برنگاشته شد .