چون روح مرا از عالم بالا به قالب مىآوردند ، مرا به يادست كه ملايكه مىگفتند كه باز اين روح نازنين بدين عالم كون و فساد مىفرستند ، تا چه حكمتست ؟ ! حق تعالى ملائكه را فرمود كه در زمين نظر كنيد تا چه مىبينيد ؟ ! - گفتند : پيرزنى مىبينيم سبويى بر گردن دارد و به دشوارى به كنار آب مىرود ، فرمود كه آن روح را به عالمى مىفرستم كه اگر آن سبوى را از دست پيرزن بستاند و پرآب كند ثواب يابد كه شما به چندين هزار سال عبادت نيابيد .
مىگويند كه : اين روح پيش ازين به عالم كون و فساد متعلق بدنى غير از بدن عبد اللّه تسترى نبودى ، اين لفظ نگفتى كه باز اين روح را به كجا مىفرستند ، نمىدانند كه ازين لفظ اين لازم نمىآيد بلكه ارواح ديگر را ملايكه مشاهده مىكردهاند كه چگونه متعلق بدانها مىشدهاند ، چون روح او را ديدهاند ، گفتهاند : باز اين روح به كدام بدن متعلق خواهد شد .
اما سخن امير المؤمنين على عليه السلام « 1 » آنست كه : روزى مكرر مزاحى مىفرمود و او را عادت آن بود كه گاهگاه مزاح كردى مگر سلمان فارسى ( رضى اللّه عنه ) حاضر بود ، و سخنى گفت بر وجه آنكه يعنى اين از جوانى و كودكى است يا لفظى بدين معنى گفت .
امير المؤمنين على عليه السلام فرمود كه : يا سلمان ! مگر دشت ارژن را فراموش كردى كه اين مىگويى ؟ ! - گفت : نه ، امير المؤمنين على عليه السلام او را گفت كه آن سوار با برقع من بودم . سلمان چون بشنيد عذر خواست ، و آنچنان بود كه سلمان را چهارصد سال عمر بوده است ، از زمين فارس بوده ، و پيش از ولادت امير المؤمنين على عليه السلام به دويست سال مگر از شهر بيرون آمده و به طرفى
هامش
( 1 ) . در اينجا مانند گذشته بعد از نام على پاك شده و در بالاى آن به خط ديگر عليه السلام نوشته شده است .