تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
بزن مسمار خاموشى تو بر لبها براى حق * كه چون حقت كند گويا ز سر تا پا زبان باشى
رنج جدائى
دلم خون گريد از رنج جدائى * نباشد گريهء خونين ريائى چو شب شد روز من زان دم كه رفتى * شبم چون روز گردد گر بيائى نپرسى هرگزم كامروز چونى * نگويى هرگزم كامشب كجائى من اندر كوى غم افتاده‌ام زار * روا نبود كه غم بر غم فزائى دلا با من بگو اندر غم او * چنين بيچاره و عاجز چرائى اگر خواهى وصالش را بيابى * شوى آسوده از رنج جدائى بكن جهدى چو مردان اندرين ره * كه تا از چاه طبع خود برآئى جهانى خرم و روشن ببينى * رسى آنگه به حد بىنوائى بيابى عزت سلطان عالم * برآسائى تو از ذل گدائى همىدانم كه ما جمله ترائيم * نمىدانم كه تا خود تو كرائى