بزن مسمار خاموشى تو بر لبها براى حق * كه چون حقت كند گويا ز سر تا پا زبان باشى
رنج جدائى
دلم خون گريد از رنج جدائى * نباشد گريهء خونين ريائى
چو شب شد روز من زان دم كه رفتى * شبم چون روز گردد گر بيائى
نپرسى هرگزم كامروز چونى * نگويى هرگزم كامشب كجائى
من اندر كوى غم افتادهام زار * روا نبود كه غم بر غم فزائى
دلا با من بگو اندر غم او * چنين بيچاره و عاجز چرائى
اگر خواهى وصالش را بيابى * شوى آسوده از رنج جدائى
بكن جهدى چو مردان اندرين ره * كه تا از چاه طبع خود برآئى
جهانى خرم و روشن ببينى * رسى آنگه به حد بىنوائى
بيابى عزت سلطان عالم * برآسائى تو از ذل گدائى
همىدانم كه ما جمله ترائيم * نمىدانم كه تا خود تو كرائى