و چون از اين كثرت اعتبارى خيزد و تغاير و كثرت يا ذاتى بود به حسب اجزاء و يا به حسب تغاير وجود و ماهيت ، و يا صفاتى بود به حسب جنس و يا نوع و يا شخص ، ذاتى را به احد و صمد نفى فرمود ، و صفاتى را به :
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ
( 112 / 3 )
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
( 112 / 4 ) .
حقيقت - وجوب وجود وحدت واجب را ذاتى است ، كه قلب حقايق ممتنع است و تغيير و تبديل را به هيچ وجه و اعتبار به حضرت مقدس او راه نيست : و هو الآن على ما عليه كان .
و همچنان امكان اعتبارى كه عدم است ممكن را دايما لازم ذاتى است ، و وجوبيت بالغير به سبب ظهور وجود است « 1 » .
و اعتبارى ديگر است از اعتبارات كه هرگز حقيقت او را كه نيستى است مبدل نگرداند « 2 » :
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
( 28 / 88 ) .
حقيقت - وجود اگر چه دائما واحد است بر حقيقت حقيقى خودى خود بلا تغيير و تبديل باقى است ، و عدم همچنان دايما بر عدميت خود است .
ليكن از ظهور وجود در عدم كه ضد است و بضدها تتبين الاشياء موجودى ديگر يعنى « 3 » ممكن موجود نموده مىشود ، به مثابت عكس آيينه ، چه كه نموده در مظهر « 4 » از وجه نمود عين نموده نيست « 5 » من حيث هو ، چنان كه گفته شد ، و از كثرت نمود به حسب امر خارجى كثرت در بود لازم نيايد كه نمودى كه غير بود است عين بود نيست :
إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ
( 49 / 12 ) .
هامش
( 1 ) - ب ، ج ، د : آيد
( 2 ) - الف : گرداند
( 3 ) - الف : به عين
( 4 ) - الف : « ظاهر » اضافه دارد .
( 5 ) - ه : نمودنى است