فصل دهم از فصول باب قاعدهاى است در اين كه هر علمى از علوم كه تعلق به مظاهر و ظواهر دارد مستلزم عملى است
و سخن در آن منجر به تقسيم علم به آنچه غايتش اين عمل است و آنچه غايتش اين عمل نيست مىشود .
1075 / 4 گوييم : علم يا متعلقش حق است و يا هرچه كه غير حق است ، علم متعلق به حق يا علم به او است از حيث ارتباطها ، يعنى ارتباط عالم به او ، و ارتباط او به عالم ارتباط مألوه است به « الاه » و « الاه » است به مألوه ، و اين علم به او است از حيث اسم « ظاهر » و نزد اهل الله به معرفت تجلى « ظاهر » در اعيان ممكنات ناميده مىشود ، و يا اينكه علم به حق است - از آن جهت كه علم به حق است « 1 » - با قطع نظر از عالم و تعلقش به عالم « 2 » ، و اين علم هويت باطنى است ، يعنى ذات حق سبحان . سپس علم به هويت باطنى و ذات حق است ، امّا عارف به مرتبهء اسم « ظاهر » - بر روش اهل بصاير - كسى است كه حق تعالى تجلى خودش را در حقايق عالم به او مىشناساند و برايش آشكار مىسازد كه آن سوى آنچه از تجليات ادراك كرده امر احدى ديگرى است كه احكام اين تجليات و صور به آن باز مىگردد . اما علم او به باطن حق به حسب آن چيزى است كه قوهء نظرى به او مىبخشد ، اينها سه قسم هستند و متعلق به آنچه كه غير حق است چهارمى آنها است .
1076 / 4 پس اولى ؛ يعنى علمى كه متعلق به حق از حيث اسم « ظاهر » است ؛ خواه عالم معتقد باشد و عارف مشاهد ؛ و يا مكاشف احكام و فوايد او باشد ( هر كدام كه باشد ) ناگزير است بر كسى كه قيام بدان دارد و از او درخواست مىكند حكم نمايد كه ملاحظه ( او مر اشيا را ) و معاملهاش با هر موجود ؛ مخالف معامله و ملاحظهاش پيش از حصول اين علم شهودى و يا اعتقادى و يا كشفى - براى نتايج آن - باشد . پس امر متجدّد عبارت است از عمل ؛ كه اختصاص به اين علم دارد ، چون عمل گاهى به واسطه باطن است و گاهى به واسطه
هامش
( 1 ) - يعنى هوهو - خودش خودش است . م
( 2 ) - يعنى با قطعنظر از تعلق عالم به او و تعلق او به عالم ، يعنى فقط دانستن ذات او . م