كه نتايج آن ؛ آبادان كنندگان آسمانها از فرشتگان - از حيث ارواحشان نه مظاهرشان است - مىباشد .
813 / 4 اعتبار دوم ارتباط آن ( طبيعت ) به اجسام ؛ از حيث توجهات ارواح به مظاهر متعين آن در عالم مثال ، و رنگپذيرى به حكم آنها ( ارواح ) بوده كه نتيجهء آن در مرتبهء جسم كل ؛ عالم اجسام حسّى بسيط - مانند عرش - مىباشد . پس طبيعت در اينجا درجهء مادينگى را دارد و مرتبهء محليّت فقط براى جسم كل است ، ولى در آنچه كه گذشت « 1 » ؛ طبيعت داراى درجه محليّت بود و نفس كلى داراى درجهء مادينگى « 2 » ، و نتيجه عالم مثال بود ، و آن ( يعنى طبيعت ) را اگر به اين اعتبار به هباء كه هيولاى كل ناميده مىشود و مجاور مرتبهء علمى است نسبت دهيم - چون هباء محل كيفيات است - مظاهر حقايق مرتبهء الوهيت كه عبارت از ائمهء چهارگانه جامع است مىباشد ، و اثربخشىهاى اسماء الهى در اعيان كونى و وجودى مستند به آنها است ، و چون آن ( طبيعت ) را به فتح مرتبهء امكان كه جامع و فراگير تمام قابليات ماهيات اعيان است - يعنى به سبب استناد آثار حاصل شدهء در اجسام به اين كيفيات - نسبت دهيم ؛ صورت است ، و اگر به اسماء ظاهر شدهء در آن نسبت دهيم ؛ حقيقت است ، و مطلق صورت جسمى متعيّن به عرش ؛ نخستين مظاهر شهادى « عماء » است كه عبارت از نفس رحمانى مىباشد و ظهورش موقوف بر اجتماع حقايق اسماء اصلى است ، و آن به واسطهء توجه بعضى ( از اسماء ) به بعض ديگر - به سبب سرّ امر جامعى كه بين آنها است - مىباشد ، و آن تجلى احدى توجه كننده به سبب سرّ حال اقتضاى احدى او در ذاتش است كه جز به حسب متعلقاتش تعدّد نمىپذيرد ، و از آن اقتضا تعبير به حركت غيبى ارادى ذاتى حبّى مىشود .
814 / 4 و به واسطهء سريان لطافت احديت كامل از تجلى و اقتضاى آن بدون رنگپذيرى به حكم واسطه كه كثرت و تركيب غالب باشد ، ذات آن ( عرش ) احدى اطلس آنكه هيچ انقسام بالفعلى در آن نبود ظاهر گشت ، و شكل آن كروى بود ، چون كره بسيطترين شكلها و صورتش در نهايت لطافت است ، به طورى كه خرق و التيام ( پاره شدن و به هم پيوستن ) را
هامش
( 1 ) - يعنى در اعتبار نخست و در تقييد به بيانش كه گفت : از حيث ارتباطش به اجسام ، پرهيز كردن است از اعتبار نخست .
( 2 ) - و درجهء نرينگى خاص ارواح عالى نورى است .