623 / 4 و حقيقت اين نسبت عرشى به حكم مرتبهاى است كه در آن مثاليّت ظاهر مىگردد ، سپس ( گوييم : ) اسم براى آن هيئت و شكل دايرهاى ديگرى - به حسب حكم نزولى - معيّن مىسازد ، و اين هيئت جسمانى كه به نام عرش ناميده شده ؛ به اعتبار آن ( هيئت جسمانى ) فلك الافلاك و اطلس و فلك بروج و محدّد ( جهات ) است و اين شكل و هيئت ثابت عبارت از حقيقت جسم كل است ، براى اينكه تعيّن اين عرش در بخشى از مرتبهء « عمائى » است كه محل استيلاى « رب » است كه حكمش تمام خلايق را فرا گرفته است و اين به اسم « رحمان » اختصاص دارد ، پس اين عرش محل استوا و استيلاى اسم « رحمان » - به تمام معانى استوا و استيلا - مىباشد ، و آن عبارت از استقرار و تمكّن و يا استيلا و يا تمام شدن و رسيدن به غايت و نهايت است ، چنانكه گويند : استوى الرجل ، انتهى شبابه « 1 » ، و يا به معنى قصد و توجه است ، چنانكه گويند : استوى الى السماء ، يعنى عزم خلق كردن آسمان و يا معتدل كردن آن را نمود .
624 / 4 و اين بدان معنى است كه كار وجود به واسطهء تمكّن از ايجاد اجناس صور عالم و انواع آنها استقرار يافت ، پس بدان بر تمام مراتب مملكت خود - به حسب تركيب جواهرش - استيلا يافت ، و چرا نباشد ؟ در حالى كه مادّهء آن هر صورتى را كه خواست و هر وقت كه خواست مىبخشد ، براى اينكه اين عرش به واسطهء حركت گردشيش اصل صور زمان است ، لذا ظهور امر وجود - از حيث اصول مراتب ظهورش كه عبارت از معنى و روح و صورت و اصل زمان و مكان است - پايان پذيرفت و به نهايت خود رسيد ، و سپس توجّه به تركيب جواهر و تفصيل صور كرد ، لذا بين كمال ظهور و كمال بطون و بين اجمال و تفصيل را اعتدال بخشيد ، و همانطور كه نسبت قلم به تجلى اول به واسطهء ظهور معنوى الهى اجمالى - يعنى نفس رحمانى - است ؛ و نسبت لوح بدان ( قلم ) به واسطهء ظهور روحانى تفصيلى آنكه تمامتر است مىباشد ؛ همينطور هنگام تعيّن اين وجود هبائى ؛ از آن ؛ صورت عرشى اجمالى مثالى تعيّن پيدا كرد كه در ضمن آن صورت جسمانى آن هم هست ، پس نسبتش به مظهريّت قلم شديدتر و بيشتر است .
625 / 4 سپس حقيقت حبّى به واسطهء توجهات و اجتماعات اسمائى و مظاهر روحانى
هامش
( 1 ) - استوى الرجل يعنى جوانيش سرآمد .