كه عبارت از بهشت اعمال و بهشت ميراث و بهشت امتنان مىباشد ، و درجات آن مظاهر اسماء « احصاء » است كه شمار آن به واسطهء اسم جامع « الله » به يكصد تمامى و كمال مىيابد ، همچنان كه در خبر صحيح آمده : در بهشت يكصد درجه است كه فاصلهء بين هر درجه تا درجهء ديگر مانند فاصلهء بين آسمان و زمين مىباشد ، و فردوس بالاترين درجه است كه از آن رودهاى چهارگانه جارى است و بالاى آن عرش است ، پس از خداوند وقتى چيزى خواستيد فردوس را بخواهيد . و نهرهاى چهارگانه اشارهء به اركان ( عناصر ) طبيعى است ، پس از ركن گرمى و حرارت نهر شراب و از برودت و سردى نهر آب و از رطوبت و ترى نهر شير و از يبوست و خشكى نهر عسل جارى مىشود - البته پس از تركيب برخى با برخ ديگر - لذا آبشخور مقربان خالص است و آبشخور نيكوان مؤمن آميزش و آميختگى دارد .
631 / 4 و نسبت به ظهور آنچه كه ظهورش در عالم حسّ به صورت مثالى مقدّر شده ؛ كافر و مسلمان و بلكه انسان و غير انسان در تصور ( نقشپذيرى ) روحانيت آن ( كرسى ) در اين وجه ( عمائى ) برابرند ، لذا مسلمان و كافر را در هنگام فرود آمدن مادّهء وجودشان و تصور روحانيّتشان در آن ( كرسى ) منزل است ، و دوزخ از زير گودى كرسى تعيّن مىيابد ، پس ناگزير از تنزّل و فرود آمدن وجود آن دو است از آن ( كرسى ) تا آنكه به صورت حسّى آن دو - كه براى مادهء وجود و تصور ( نقشپذيرى ) روحانيتشان در هر عالمى منزلى به حسب آن عالم است - ظاهر گردد ، بنابراين براى هر يك از آن دو منزلى در بهشت است و منزلى در دوزخ ، و چون كافر مرد روحش از دوزخ به بهشت - به جهت غلظت صورت تركيبش و غلبهء جسمانيتش بر روحانيتش - بالا نمىرود ، لذا منزلش در بهشت خالى و بىاستفاده مىماند تا آن كس كه به روحش - به واسطهء غلبهء حكم روحانيتش بر حكم طبيعتش - بدانجا بالا رفته آن را به ارث مىبرد ، و بين او و بين آن ؛ نسبت و قربى - از حيث صفتى نيك و يا حكم دخول تحت حيطهء حكم اسمى الهى در اصل - مىباشد كه آن وجه ( و نسبت ) به نام فردوس - كه همان بهشت ميراث است - ناميده شده است . و اما وجه جامع عبارت از بهشت امتنان است و در آن « كثيب رؤيت » است و آن محل رؤيت و مشاهده ( حق ) است ، و آن به بهشت عدن نيز ناميده شده است . و اما بهشت اعمال عبارت از آن طرف آن است كه جانب عالم شهادت مىباشد .
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 494
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٤٩٤