398 / 4 اين عنصر اعظم را كه كاملترين موجود در عالم است و پنهان در غيب غيب ، التفات و توجهى به عالم تسطير است ، از اين جهت خداوند در مقام اين التفات و توجه ، عقل اول را پديد آورد ، پس آن از آن جهت كه خودش و پديد آورندهاش را مىداند - و عالم هم عين علمش به پديد آورندهاش مىباشد - عقل اول است و از حيث تسطير ؛ قلم است و از حيث تصرف ؛ روح است و از حيث استوا و غلبه ؛ عرش است و از حيث برشمردن « امام مبين » .
399 / 4 لذا حق تعالى آن را فرمان داد كه بر لوح و آنچه كه بالاى لوح است و به هر چه كه ايجادش را مقدر و حكم كرده - تا اولين موجود و ايجاد - جارى گردد ، يعنى تا ارواح مهيّمان در جلال الهى ؛ آنان كه نه عقل را مىشناسند و نه غير عقل را ؛ جز آنكه در جلال او سرگشته و حيرانند و هيچ به خود نمىنگرند ، فناى آنان فناى ابدى است و خداوند را براى خود مىپرستند نه براى فرمان به پرستش دادنش ، و افراد از ما بر دلهاى اين ارواحاند ، و اينها ( افراد ) از دايرهء قطب و آنچه كه مىباشد خارجاند ، تا آنكه گفته شد :
فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ
، يعنى : گروهى در بهشتاند و گروهى در جهنم ( 7 - شورى ) و مرگ كشته مىشود .
400 / 4 و اين لوح كه محل القاى عقل است به منزلهء حوّا نسبت به آدم عليهما السلام مىباشد ، و از آن جهت ( لوح ) نفس ناميده شده كه بدان نفس رحمت - از عقل - نفس كشيد ، و آن را لوحى قرار داد كه در آن نوشته شود ، و آن ( قلم ) محل اجمال است و نفس ( لوح ) محل تفصيل ، و اين فرشته ارجمندى كه لوح است ؛ نسبت به مراتب زيرين خود قلم است ، و همينطور هر فاعل و منفعلى . و خداوند كار تركيب و عالم اجسام را به دست او واگذارده است . پس چون مبانى اعتدال و برابرى يافت و نشأهاش - خواه نورى باشد و يا آتشى و يا ظلمانى و يا تابناك - معتدل گشت ، قلم اعلا ارواح را در آن مىدمد ، و آن براى او فيض ذاتى است و براى خداوند ارادى ، و آنچه كه در مرتبهء پائين عقل است با او نسبت نورانى دارند و آنچه كه پائين « هباء » است - يعنى درياى طبيعت - با او نسبت ظلمانى دارند ، و او در ذات خودش - به واسطهء اين آميزش عجيب - « خضراء - سبز » مىباشد .
401 / 4 اين سخن حضرت شيخ - رضى الله عنه - بود ، از آن چند نكته مفهوم مىگردد :
نخست اينكه : پديد آمدن مهيّمان از تجلى حق سبحان - به ذات خودش براى خودش -