داراى وجودى نيستند ، اثر معدوم را در عين موجود - و در آنچه كه از هر وجهى موجود است - بنگر تا شگفتىهاى عجيبى كه خردها و خردمندان را حيرتزده و سرگشته مىكند مشاهده كنى .
فصل دوّم در تعيّن دوّم
38 / 4 گويد ( يعنى فرغانى ) : چون وحدتى كه از آن احديت پديد آمده اولين تعين ذات اقدس است - بدون شرط - و نيز اولين مرتبهء آن و نفس ( عين ) قابليتى است كه نسبت بطون و ظهور بدان برابر است ، صرافت احديت به ذات خود و به حكم قابليتش براى ظهور در آن پنهان گرديده است ، لذا جز تجلى اول و اجمال كمال ذاتى و وحدت آن را - به واسطهء اندراج نسبتهاى واحديت - نمىپذيرد ، از اين روى قابل كثرت - اگر چه نسبى باشد - و پذيراى كمال اسمائى - به واسطه تحقق و ثبوتش بر حكم تكثر - نمىباشد .
39 / 4 و چون محبت اصلى كه تعبير از آن به « احببت - دوست داشتم » شده حامل اين تجلى اول و برانگيزانندهء آن بر توجه - براى تحقق و ثبوت كمال اسمائى تفصيلى - مىباشد و در توجهش به محلى قابل برخورد نكرد ؛ به قوه و نيروى ميل عشقى به اصل خودش بازگشت ، جز آنكه به واسطهء آن قوهء عشقى ؛ حكم ظهور كه تعبير از آن به رحمت ذاتى شده بر حكم بطون كه تعبير از آن به نهايت باطن غضب كه ( رحمت بر آن ) پيشى دارد غلبه يافت ، لذا تجلى - به قوه و نيروى محبت اصلى - از عينى كه شبيه واحديت است تعين يافت ، تعيّنى كه قابل و پذيراى تحقق مطلوب نهايى او - يعنى كمال اسمائى - مىباشد .
40 / 4 و اين تعين همان قابل و پذيراى دوم است كه جامع بين دو طرف حكم اجمال و وحدت - و بين مقابل آن دو يعنى تفصيل و كثرت - مىباشد ، لذا در اين قابلى كه صورت تعين اول و سايهء آن است ؛ صورت تجلى اول و سايهء آن ظاهر گشت ، هم چنان كه ( تجلى ) اول از باطن و حقيقت غيب - كه همراه آن اثرى از ظلمت غيب و اطلاق هست - ظاهر گشت ؛