اكبر ناميده شده و شريعت به نام مقام « او ادنى » از آن تعبير مىكند ، براى اينكه باطن مقام « قاب قوسين » يعنى دو قوس وحدت و كثرت و يا قابليت و فاعليت و يا وجوب و امكان مىباشد ، و برخى از آنان ( عرفا ) تعبير به حقيقت احمدى كردهاند ، چون آن نور او است كه آشكار كنندهء رتبهء او بوده و قلب تقى نقى او صورت جمعيت وى مىباشد ، همچنان كه مزاج اشرف اعدل او صورت جسمانى وى مىباشد ، و به اين مطلب صلى الله عليه و آله - اشاره كرده و فرموده :
اولين چيزى كه آفريده شد نور من بود .
34 / 4 سپس ( فرغانى ) گويد : اين تجلى اول متضمن كمالى است كه عبارت از حصول آن چه كه شايسته است - آنچنان كه شايسته است - مىباشد و آن دو قسم است : نخست كمالى ذاتى در اين جا هست كه در مبداء رتبهء دوم حيات « 1 » مىباشد كه ملازم آن غناى ذاتى است ؛ و آن شهود ذات است مر خودش را از حيث وحدتش به تمام شئونش - نزولى و عروجى و دنيايى و آخرتى - شهود مفصل است در مجمل - دفعى و يكباره - مانند شهود مكاشف در يك دانه و هسته ؛ خرما و ميوههاى بىشمار را . ديگرى كمال اسمائى است و آن عبارت از ظهور ذات است براى خودش از حيث تفصيل اعتباراتش ، يا ظهور مفصّل است و يا مجمل بعد از تفصيل ؛ از حيث مظهر شأن كلى جامع كه عبارت از انسان كامل حقيقى است ، و فرق بين آن دو اينكه اين « به شرط شئى » - و بلكه اشياء - است و تحقق كمال ذاتى مطلقا بدون شرط است .
35 / 4 و از احكام تجلى آنكه در آن از حيث كمال ذاتى اعتبار وجودى مىشود كه حقيقتش عبارت است از ادراك عين خودش را در خودش و يا در غير خودش ؛ يا غير خودش را در غير خودش ، و نيز ( از احكام تجلى ) اعتبار نور است كه عبارت از آشكار كنندهء پوشيده شده ، و ( نيز اعتبار ) علم است كه عبارت است از ظهور عينى براى عينى ديگر ، و ( نيز اعتبار ) شهود است كه عبارت است از حضور با مشهود ، يا از حيث كمال اسمائى كه از جهت اصل و فرع تعلق به آن ( كمال ذاتى ) و ديگر اسماء دارد ، و از شرط آن تميّز و مظهر و مرتبه و غيريّت به نسبى و يا به حقيقى به حكم محل داشتن است كه يا مانند ظروف ؛ صورى باشد و يا
هامش
( 1 ) - يعنى كمال ذاتى باطن حيات كه مبداء رتبهء دوم است مىباشد ، و چون كمال ذاتى به رتبهء دوم فرود آمد ؛ نخست به حيات و سپس به ديگر صفات اسماء تعيّن مىيابد .