است كه همان مرتبهء وى است . سوم بيان وحدانيت الهى او است .
863 / 3 بيان اول را وجوهى چند است :
864 / 3 وجه اول اين كه ذات او - همانگونه كه گذشت - عبارت است از وجود مطلق و هويت ذاتى مطلق كه به حقيقت اطلاقى و ذات احديت خود اين اقتضا را دارد كه نه دانسته شود و نه محدود و منحصر و نه متناهى شود ، و اين معنى كبريا و عظمت او است ؛ و هر معلوم محاط محدودى از غير خودش ممتاز و جدا است ، و بيان شد كه چيزى وقتى امرى را به ذات خودش اقتضا كند ؛ با دوام و بقاى آن چيز ؛ آن امر دايم و پايدار مىماند .
865 / 3 وجه دوم اين كه علم به او اگرچه به واسطهء دلالت لفظ است . ولى هر لفظى مقيد به تركيب خاصى است ؛ و در قوّه و نيروى مقيد نيست كه غير آنچه را تقيّدش اقتضا مىكند به ويژه كه وضع مدخليّت در آن داشته باشد - بهبخشد « 1 » ، بلكه وضع در آنچه كه با حسّ و يا تخيل در وهم و يا تصور در عقل ادراك مىشود نياز به آن علم دارد ، و عقلى كه از اين سه ( حس و تخيل و وهم ) احاطهاش بيشتر است عاقل آن چيزى است كه به آن تعلق مىيابد ، چون آن را هيچ علمى ( و يا عملى ) جزء به واسطهء تقييد و تمييز نمىباشد ، پس حال علم - اگر به دلالت عقل « 2 » باشد - دانسته مىشود .
866 / 3 وجه سوم اين كه علم ؛ خواه به حق نسبت داده شود و يا خلق ؛ نسبتى از نسبتهاى ذات است كه از غير خودش ممتاز و جدا است و در قوت نسبت ذات نيست كه به كنه و حقيقت ذاتى كه احاطهپذير نيست احاطه پيدا كند ، و گرنه قلب ( و دگرگون شدن ) حقايق ، و تخلّف و سرپيچى ذات از مقتضاى خودش لازم مىآيد .
867 / 3 اگر گويى : اين در علم خلق مسلّم و ثابت است اما علم حق تعالى عين او است و امكان احاطهء به ذات را به او مىدهد .
868 / 3 گويم : احاطه به اين اعتبار خاص ذات است نه براى نسبتش ، و از اينجا دانسته
هامش
( 1 ) - خواه واضع ؛ خدا باشد و يا بشر ، انسان در فهم معنى وضع شدهء برايش نياز به مدارك مذكوره دارد .
( 2 ) - چون عقل عقال و بند است و به عالم اطلاق نمىرسد ، و ممكن است كلام اينگونه باشد كه : علم به او اگر به دلالت لفظ باشد اين است و اگر به دلالت عقل باشد اين است .