انتساب وجود و تعلقش به آنها است كه بر آنها موجودات صدق مىكند ( يعنى آنچه كه وجودات آن را دارند )
458 / 3 وجه چهارم اين كه : باز از سخن حضرت شيخ قدس سره مستفاد است كه : آنها اگر مجعول بودند ، اگر وجودى نبودند ؛ لازم مىآمد كه حق سبحان مصدر عدمهاى بىپايان باشد و خودش علت تميّز و جدايى بعضى از آنها از بعض ديگر باشد ، چون ذات حقايق علت تمايزشان نمىباشد و گرنه از جانب او تأثير معدوم - از آن جهت كه معدوم است - در معدوم لازم مىآمد و تعدّد - كه وجودش ثابت است - وصف براى آنچه كه وجود ندارد مىگرديد و اين محال است ، و اگر وجودى باشند ، آنچه كه دربارهء دو وجود - از بيان فرق و تعيين فايدهء از آن دو - كه پيش از اين بيان داشتيم لازم مىآيد .
459 / 3 اگر معارضه شود به اين كه اگر مجعول نباشند يا وجودىاند ؛ در اين صورت برابريشان در وجوب وجود و صرافت وحدت ذاتى با واجب لازم مىآيد و به واسطهء خالى بودنشان از امكان و فقر ؛ واجب خواهند بود ، و اتصافشان بوجود در مرتبهء دوم نيز تحصيل حاصل است ، چون فرض اين بوده كه ممكنات را وجودى جز وجود واحد نيست ، زيرا استكمال ممكن بوجود مستفاد از واجب است و در نتيجه انتقال تمامى ممكنات از وجوب به امكان ؛ و از بىنيازى ذاتى به حادث و پديدهء نو لازم مىآيد ، و روشن است كه باقى بودن بر بقا از حالت نخستين اولىتر است . و يا اين كه عدمىاند « 1 » ؛ در اين صورت تمايز بين عدمها لازم مىآيد ؛ در حالى كه غير حق را وجودى نيست كه علت تمايز آنها باشد ، بنابر اين تمايز اگر وجودى باشد ؛ اتصاف ماهيات معدوم بامر وجودى لازم مىآيد ؛ و اگر عدمى باشد ؛ حق سبحان مصدر عدمهاى بىپايان خواهد بود ؟
460 / 3 گويم : آنها در ذات خودشان نه مجعولاند و نه وجودى ، بلكه عدمىاند و اضافه و نسبتهاى علمى ، و نسبتها - هر چند متعدد باشند - او ( يعنى ذات ) ناميده نمىشوند و تمايزشان را آثار نمىگويند ، چنان كه در اصول گذشته بيان شد ، چون مخلوقيت شيئيت وجود
هامش
( 1 ) - يعنى شق دوم معارضه به اينكه اگر مجعول نباشند يا وجودىاند . . . و يا اين كه عدمىاند . م