401 / 3 سپس ( گوييم : ) تفسير ما اقتضاى شيئيّت ثبوت براى هر حقيقتى دارد ، نه شيئيّت وجود ، از اين روى محقّقان آن را عين ثابت ناميدند و غير آنان ماهيت و معدوم معلوم و شئى ثابت نام نهادند ، پس درستى اينها ( يعنى اصطلاحات ) با هم همگامى دارد ، خواه قائل به عدم وجود بشويم و خواه قائل به آن ؛ ولى در هر حال وجودى غير اصيل است ، يعنى نسبت به عالم ( و نسبت به خارج غير اصيل است ) نه در واقع و نفس الامر .
402 / 3 و اما تقرّرى كه معتزليان بين وجود و ثبوت علمى قائلاند ، يعنى تقرّر ممكن معدوم در نفس ( ذات ) خود ، حضرت شيخ قدس سره گفته كه اين اعتقاد قطعا و محققا باطل است ، چون بين وجود و عدم اصلا واسطهاى نيست ، و چنگ زدنشان به امتياز ؛ آن هم باطل است ، زيرا مقتضاى آن ثبوت در علم امتياز دهنده و يا در علم حق تعالى است نه در ذات اين شخص ، به دليل حقايقى ( اعيان و ماهياتى ) كه ممتنعاند و جداى از هم ( كه در خارج تقرر ندارند )
403 / 3 گوييم : تأييد اين مطلب اين كه : وجود در حق تعالى عين حقيقتش است - با آنچه كه گذشت - زيرا حقيقت حق چون كيفيت تعيّن وجود در نزد خودش ؛ و آن خودش خودش بودن است ، از اين روى وجود عين حقيقت او گشته « 1 » و اين با اين كه در نهايت آشكارى و وضوح است برهان بر آن اقامه كرده و گفتهاند : اگر زايد بر حقيقتش باشد ؛ و هر دو حقيقى باشند ؛ وجوب يكى اقتضاى امكان ديگرى را دارد ؛ به واسطهء محال بودن تعدد واجب ، و اگر هر دو امكان داشته باشند ؛ برخاستن وجود واجب و يا حقيقت او لازم آمده كه منافى وجوب حق تعالى است ، ديگر اين كه اگر وجودش زايد ( بر حقيقتش ) باشد معلّل قرار مىگيرد - اگر چه به واسطهء ماهيتش باشد - و اين روشن است كه بر وجودش هم به واسطه وجود تقدم پيدا
هامش
( 1 ) - حضرت شيخ قدس سره در نصوص گويد : حقيقت حق عبارت است از صورت علم او به خودش از جهت تعينش در تعلقش مر ذات خود را - به اعتبار وحدت علم و عالم و معلوم - يعنى عبارت است از نسبت معلوم بودن خودش براى خودش و جدا بودن آن ( نسبت ) در آن مقام ؛ به طورى كه عالم و معلوم و علم يكى بشود ( پايان سخن حضرت شيخ ) هر كس دقت نظر و انديشه به خرج دهد از اين بيان چنين مىفهمد كه آن ( نسبت ) عين عين ثابت او است نه عين وجود خارجى او ، غايت آن فهم استلزام وجود او است ، بنابر اين وجود عين حقيقت او بودن غير واضح است تا چه رسد به غايت وضوح ؟