داشت ، آنگاه وحدت ؛ وحدت عددى مىبود - هم چنان كه در اذهان پوشيدگان از حق اين گونه ( يعنى عددى ) متصوّر است ، بنابر اين علم صحيح محقق صحتش دورى از آنچه كه در آنها شك است مىباشد ، زيرا ( آنگونه انديشيدن ) يا فاسد است و يا صحتش - به واسطهء عدم كشف و مشاهده - غير محقق است ، و اين وحدت حقيقى - غير عددى را - از ذاتى و وصفى و فعلى شامل است ، و معنى حقيقى بودن آن ؛ عدم توقف آن بر آنچه كه آن سوى حقيقتش است - كه غير و يا ضد ناميده مىشود - مىباشد ، و اين وحدت منشأ احد بودن حق تعالى در ذاتش ، و واحد بودن او در صفات و افعالش مىباشد .
375 / 3 پس احديت مقام سقوط اعتبارات است و واحديت ؛ تعلق آن در ظهور ذات « 1 » و متعلق احديت بطون ذات و اطلاق و ازلى بودن ذات است ، پس نسبت اسم « احد » به سلب ؛ سزاوارتر است از نسبتش به ثبوت .
376 / 3 اما متعلق واحديت - يعنى اعتبار نسبتهاى بىپايان در آغاز مرتبهء ذات و تحقق تفصيل تعينات آنها در مرتبهء بعدى كه از اين وحدت اعيان كثرت سرچشمه مىگيرد - ظهور « 2 » ذات و وجود و ابدى بودن آن است و نسبتش به ثبوت است نه سلب ، و در واقع هيچ مغايرت و اختلافى بين دو اعتبار نمىباشد ، چون در آنجا هيچ كثرتى بالفعل نيست « 3 » از اين روى
هامش
( 1 ) - اما ذات از آن جهت كه ذات است نه احديت و نه واحديت و نه ديگر از صفات در آن اعتبار نمىشود ، پس در واقع اسقاط تمام تعينات و اعتبارات بازگشت به آن ( ذات ) دارد نه به احديت ، زيرا در آن اعتبار اسماء ذاتى - به گونهاى كه در آغاز كتاب آمده - مىباشد .
( 2 ) - خبر اما متعلق واحديت است .
( 3 ) - ما براى روشنتر شدن مطلب بخشى از كتاب مدارج الفتوة فى شرح مهر النبوة خود را در اينجا نقل مىكنيم : بايد دانست كه باطن بودن حق تعالى به اعتبار نسبت احديت او ؛ و ظاهر بودنش به حسب نسبت واحديت او است ، و چون كائن بالذات بود در ازل الازال و غيب هويت در حالى كه هنوز نه خلقى بود و نه اسمى و نه رسمى و نه اسم فعلى و نه رسم غيبى و آخريتى ، زيرا همه اين نسبتها به اعتبار غير ملاحظه مىگردد ، يعنى عقل چون نسبت وجود حق را با ممكنات حادثه ملاحظه نمايد اعتبار غيبيت و شهود و اوليّت و آخريت و ظاهريت و باطنيّت مىنمايد و همه اين نسبتها و اعتبارات عقلى - حتى احديت و واحديت - در تحت سطوت احديت ذات مخفى و مستهلكاند ، لذا معصوم عليه السلام تعبير به : كان الله و لم يكن معه شئى نموده است ، يعنى خداوند بود و با او چيز ديگرى نبود ، و اين نبودن به اين معنى نيست كه مثلا اكنون هست ، بلكه الان كما كان ، يعنى حال هم چيزى در جنب وجود او نيست . زيرا وجودات ممكنات مجازى و اشراقى و از باب اضافه هستند .همه هر چه هستند از آن كمتراند * كه با نام او نام هستى برندپس در مرتبهء غيب الغيوب نه نامى و نه نشانى و نه رسمى و نه عبارتى است ، بلكه منقطع الاشارات و