بعضى بزرگان از محققان حكم كردهاند كه : واحد احد يك اسم مركب است ؛ مانند بعلبك - اين سخن فرغانى بود - .
377 / 3 اما وحدت عددى منشأ كثرت و يا عادّ كثرت است ، يعنى فنا كنندهء آن ، و آن با آن ( يعنى وحدت عددى با كثرت ) همراه است ، از اين روى وحدت هر چيزى نسبت با مثال خودش از جنس خودش مىباشد ، پس وحدت شخص نسبت به اشخاص است و وحدت نوع به انواع و جنس به اجناس و عدد « 10 » به دهگان و همينطور يكصد بيك هزار و جذر به مجذور و مربع به مربعات و امثال اينها مىباشد ، لذا دو متضايف دو متكافى ( همانند و همطراز ) مىباشند و از جهت تضايف عقلى و وجودى ملازم و همراه هماند ( يعنى لازم و ملزوم يكديگراند ) از اين روى علماى علم اصول گفتهاند : جزء چيزى - از آن جهت كه جزء و بخش است - از جهت تعقل و وجود موقوف بر كل است ، ولى كلّ ذاتا بر جزء موقوف است و از اين دو حيثيت تضايف « 1 » دارند .
378 / 3 بدان كه وحدت حقيقى داراى خواصى چند است :
379 / 3 از آن جمله : سريانش در هر موجود حقيقى ، چون ثابت گرديده كه حكم جمعى احدى الهى چيزى است كه به واسطه سريانش ، هر متحققى تحقق مىپذيرد ، از اين روى وحدت او كه مصحح وجودش است دليل وحدت موجد و پديد آورندهاش كه همان مطلق وجود است مىباشد .
380 / 3 و از آن جمله : وحدت شئى ذاتى و عين تعين آن شئى است ، پس اقسام تعين مانند اقسام آن ( وحدت ) جزئى و كلى و اصل بودن و تابع بودن مىباشد ، پس شاملترين تعينات مانند شاملترين وحدتها است كه داراى جمعيت تمام تعينات باشد و آن سوى آن تعيّنى تصور نگردد ، هم چنان كه آن سوى مطلق وجود ، وجود و وحدتى تصور نمىگردد ، پس
هامش
مسكوت عنه است ، لذا تعبير از آن مقام به حضرت هاهوت و هويت مطلقه و غيب الهويه و حقيقة الحقايق و منقطع الوجدان و الاشارات ، و لفظ « هو » و الوتر و ذات بلا اعتبار صفات و ابطن كل باطن و غيره نمودهاند . م
( 1 ) - نسبت ميان دو امر وجودى كه تعقل هر يك مستلزم تعقل ديگرى باشد تضايف گويند و آن دو امر را متضايفان مىنامند ، مانند نسبت ميان پدر و پسر ، كه پدر بودن و پسر بودن باشد كه نسبت مكرره است . م