مظهر ، مجاز آن ( وجود ) است نه حقيقتش ، بنابر اين هر نعمتى فضل و بخششى از جانب او است ، چون آن عنوان و نشانهء جمال او است ، و هر نقمت و دردى عدلى از جانب او است ، چون آن بيانگر جلال او است ، و هر دو برهان كمال وى ، جز آنكه اين پراكندگى موجود به حسب استعداد قابل است ، پس هر كس را كه خيرى رسيد خداى را سپاس گويد و هر كه نه ، جز خودش را نكوهش نكند ، هر كس براى انجام مقصودى كه به جهت آن آفريده شده داراى توانائى است .
مقام دوم در اين كه حق تعالى داراى وحدت حقيقى است كه در مقابل آن كثرت تعقّل نمىشود
و سخن در آن درخواست آوردن مقدماتى را دارد .
مقدمه اول
359 / 3 توحيد در لغت يعنى تفريد ( يگانه گردانيدن ) و در اصطلاح اهل ذوق ( مكاشفه ) عبارت است از علم به تفريد و يگانه كردن وجود خالص به گونهاى كه مبادى و ترتيب در عظمت قيّومى او در نورديده گردد ، و معنى عظمت او عبارت است از احاطهاش به همه چيز و حضور هر چيز نزد او و نهايت قرب شئى نزديك بودنش به او است ، چون وجود برابر شيئيت ( وجود داشتن ) است ، بنابر اين هيچ چيزى بدون آن ( وجود ) تحقق و ثبوت نمىپذيرد ، يعنى وجود عينى و خارجى برابر شيئيت وجود است ، و وجود علمى برابر شيئيت ثبوت است .
درباره بيان اول ( خداوند فرموده : )
لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً
، يعنى : چيز قابل ذكرى نبود ( 1 - انسان ) و دربارهء بيان دوم فرموده :
إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
، يعنى : سخن ما به هر چيزى وقتى ارادهء وجود آن را بكنيم اين است كه به دو گوييم : باش ؛ دردم وجود مىيابد ( 40 - نحل ) و اما مدّعى تفريد بدون علم و وجود - كه هر دو نسبت ظاهرى و باطنى نوراند - با عقل خود ستيز مىورزد ، در حالى كه معنى قيوميت دوام قيام است و عدم تعلق وجود به غير خود ، بلكه تعلق غير او به مطلقا به واسطهء عليت و غلبه است و از اين روى گفتهاند : قيوم كسى