ذاتى و احديت است ، و هر موجودى كه تعينش ملازم وى باشد - و بلكه ذاتش باشد - هم ازلى است و هم ابدى ، و به جهت مطلق بودنش هميشه بوده و هيچ چيز با او نبوده است ، و گرنه به آن تقيّد پيدا مىكرد ، چون وى در حال الحاق تعيّن در ذاتش غير متعيّن بوده ؛ لذا اكنون هم همانگونه است كه ( در مقام مطلق بودنش ) بوده .
فصل چهارم
354 / 3 و به جهت اطلاقش داراى معيت ذاتى با هر موجودش هست ، و حضورش با اشيا عبارت است از علمش به آنها ، و اشيا عبارت است از تعينات تعقلات او ؛ هم چنان كه حقايق اشيا تعقّلات تعينات آنها است ، بنابر اين از علم او هم سنگ ذرهاى نه در زمين و نه در آسمان پنهان نيست ، لذا علم او به كلى ؛ كلى است و به جزئى جزئى ؛ و به هر چيزى همانگونه كه آن چيز هست - حتى به خودش - مىباشد . و علم او به خودش عين علم او به تمام معلومات است « 1 » ، پس تمام علوم او - مانند ديگر صفات - تعلقشان ازلى است ، هر تعقلى عبارت است از شأن مخصوص او در لحظه و آن مخصوص خود كه نسبتهاى علم او مىباشد ، كليات آن ( تعقلات ) ماهيات ، و جزئيات آن ؛ هويات ازلى غير مجعول ناميده شده است ، چون آن جا نه وجودى غير او راست و نه جاعلى براى آنچه كه در ذات وى است ، زيرا علم او در ذات اقدس احديتش از جهت نعت وحدانى و از نظر وصف هيولانى است ، يعنى اختلاف در نسبتهاى او به حسب اختلاف متعلّقات است ، و اين سبب تبعيّت علم او مر معلومات راست - ولى نه مستنبط گرفته شدهء از افراد - بنابر اين علم او فعلى « 2 » است نه مانند علوم مردمان كه انفعالى مىباشد .
هامش
( 1 ) - بلكه علم او به كلى و جزئى و محيط و محاط و عقل و هيولا كلى محيط است - بدون اختلاف حيثيت و تقدم - يعنى او جزئيات را بهگونه احاطه و كلى مىداند ، تقييد و جزئى بودن از ناحيهء معلوم است نه عالم ، و علم او تابع معلوم نيست - نه در علم ذاتى - كه روشن است ، و نه در علم ظهورى فعلى ، زيرا فيض اشراقى و وجود منبسط مقدم بر ماهيات و تعيّنات است .
( 2 ) - علم فعلى علمى است كه وجود خارجى مستفاد از آن است ، در مقابل علم انفعالى كه از ارتسام اشيا در نفس حاصل مىشود . م