سبب وجودى است كه آن غير او است ، زيرا يا صفت موجود است - چنان كه نظر نارساى اهل ظاهر اين است - و يا موجود صفت وجود است - چنان كه اين ذوق ( مكاشفه ) اهل تحقيق است - و هر چه كه موجود شدنش به واسطهء غير باشد واجب الوجود نيست « 1 » .
269 / 3 گفته نمىشود : وجود عين موجود است - يا مطلقا ( وجود عين موجود است ) - مانند اعتقاد دو شيخ اهل كلام « 2 » - و يا فقط در واجب - مانند اعتقاد حكيم - بنابر اين از موقوف بودن موجود بودن واجب بر وجود ؛ موقوف بودن او بر غير خود لازم نمىآيد ، زيرا در اين مقام سبب بودن اعتبارى است ، چون هيچ حقيقتى بين شئى و ذات خودش وجود ندارد ، چنان كه گفته مىشود : قائم به ذات خودش است .
270 / 3 چون گاهى از راه جدل گوييم : اعتقاد دو شيخشان مبنى بر اشتراك لفظى در وجود است و اين قطعا باطل است و در جاى خودش به عدم زوال مطلق آن هنگام زوال اعتقاد خصوصيت آن و اين كه مورد تقسيم معنوى است آمده ، و مذهب حكيم گفتار او را باطل مىكند كه : مطلق آن معقول ثانوى است كه در مقام موجود شدن برابر آنچه كه در خارج به ازاى او است پديد مىآيد ، و اين كه تخصيص دهندهء وجود كه عين واجب تعالى است ؛ اگر ذاتى واجب باشد مركب بوده و اگر عين واجب هم باشد او ( واجب ) معروض تخصيص قرار گرفته است ، پس حقيقت واجب وجود مطلق است نه آنگونه كه گفته ، و اين خلاف فرض است .
271 / 3 گفته نمىشود : خصوصيت او به واسطهء عدم اقتران و جفت بودن ماهيتى از ماهيات است ، پس حقيقت واجب نزد آنان مجرد است نه مطلق ، با اين همه قيد عدمى مفيد تركيب وجودى نيست .
272 / 3 چون گوييم : معروض تخصّص و مخصوص شدن همان مطلق است ، و پيش از اين بيان داشتيم كه ماهيت مجرد - به اتفاق همگان - وجودى ندارد ؛ و حق متعال - به اتفاق
هامش
( 1 ) - زيرا يا صفت وجود است يعنى اين كه وجود به ذات خود قائم است و مفهوم موجود بودن مصدرى از آن جدا مىشود ، و گرنه به حسب واقع و نفس الامر ؛ موجود و وجود يك چيزاند و اصلا بين آن دو جدايى و فرقى نيست .
( 2 ) - يعنى ابو الحسن اشعرى و ابو الحسين بصرى . م