اسمائى مىباشند ، هم چنان كه ارواح صور حقايقاند و اشباح مثالى و حسّى صور ارواح .
فصل دهم در قاعدهاى كشفى كه حكمش در اصول مسائل شريف جارى مىشود
231 / 3 و آن اين كه : هر چه را كه جهات و نواحى فرا نمىتواند بگيرد و در قوتش هست كه در جهت ظاهر شود - يعنى غير جسم و جسمانى از فلكىها و عنصرىهايى كه در درون محدّد الجهات ( نواحى محدود شدهء جهان ) اند - و اين اعم از آن است كه به نفس خودش ( بدون واسطه شرط وجودى خارجى ) ظاهر شود - مانند حق تعالى - و يا به واسطهء غير خودش ظاهر شود - مانند غير او ( تعالى ) از معانى غيبى و حقايق كلى و فرشته و جن از روحانىها و كاملان از انسان و روحانى شدگان - حكمش اين است كه يا به نفس خود بدون واسطهء شرط وجود خارجى ظاهر شده و يا آنكه ظهورش متوقف بر شرط و يا شرطهايى اينگونه باشد .
232 / 3 سپس ( گويم : ) اين ظهور نفسى و يا شرطى اقتضاى اضافه و نسبت يافتن وصف به آن ظاهر را - مانند امكان به يك وجه در عقل اوّلى كه وجود در آن بدون واسطه ظاهر شد - دارد ، و يا نسبت يافتن اوصاف ( به آن ظاهر ) را - مانند احكامى امكانى در آنچه پس از آن است - دارا مىباشد ، به گونهاى كه هيچ چيز از آن وصف يا اوصاف مقتضى ذات او ( يعنى ظاهر ) نباشد ، يعنى اگر آن مظهر نباشد مقتضى ذات او نباشد . زيرا سزاوار نيست كه اين اوصاف مطلقا از آن ظاهرى كه موصوف گرديده نفى شود ؛ و آن ( اوصاف ) چيزى است كه جهات و نواحى فرايش نمىگيرند و مطلقا هم براى او اثبات نمىگردد ، بلكه سزاوار است كه براى او به واسطهء شرط و يا شرطهايى اثبات و برقرار گردد - و همينطور هم از وى نفى گردد - پس آنها براى او در دو حالت ثبوت و نفى صفت كمالاند ، چون آن اوصاف از جهت انتفا ؛ اثر بىنيازى و استنغاى ذات او و نهايت پاكى و بسيط و ناب بودن او است ؛ و از جهت ثبوت ؛ نشانههاى قدرت و گواهان برترى احاطه و صفات كمال اويند - ولى به شرط قابل بودن محلّهاى آنها - و چون اين اوصاف به غير او نسبت داده شود ؛ ثبوتش نكوهش است و نفيش