نتيجهء كثرت نمىدهد و كمال مطلوب ( يعنى كمال جلا و استجلا ) بدون كثرت حاصل نمىگردد و آنچه كه مطلوب جز بدان حصول نيابد خود مطلوب است ؛ حكم تجلى باز گشته و مستقر و جايگاه خويش را از غيب مطلق درخواست مىكند ، زيرا از نسبت تجلى است كه ( حكم تجلى ) - هنگام پايان پذيرى زمان حكمش به سبب نداشته مناسبت با عالم كثرت - منضم به اصل خودش مىگردد . هم چنان كه در تجليات تفصيلى ؛ پس از متلبس شدن به احكام تجلى شده بازگشت به غيب دارد ، چنان كه در بيرون آمدنهاى ارواح كاملان از نشآت و عوالم - پس از استكمال بدانها ( تجليات تفصيلى بازگشت به غيب دارد ) ، و در تصورات نيز چنين است ( يعنى بازگشت به غيب دارد ) . بنابر اين به واسطهء اين بازگشت دورهء مقدس شوقى حصول مىيابد كه حكمش در آنچه از حقايق اسمائى و كونى را كه از غيب فرا گرفته سرايت دارد ، اين تجلى در بازگشتش بر تمام تعينات علمى گذر كرده و آنها را به اين حركت قدسى شوقى حركتشان مىدهد ، لذا به واسطهء اين حركت انگيزه و بواعث عشقى از تمام حقايق پديد آمده و از حق تعالى ظهور اعيان خود و آنچه را كه در اعيان از ( ظهور ) كمالات است مىطلبند « 1 » .
و اين بازگشت است كه كليد ديگر حركات دورى احاطى و فراگير - يعنى آشكار كنندهء پنهانىها و بيرون آورندهء آنچه كه در قوهء امكان موجودات است به فعل - مىگردد .
230 / 3 سپس گوييم : و پديد آمدن اين اثر به حسب مرتبهء الوهيت و نسبتهاى آن است كه تعبير از آنها به اسماء مىشود ، و اين نسبتها در مرتبهء امكان به اعيان ممكنات - چه فرعى باشد و چه اصلى و چه جزئى و چه كلى - تعين مىيابد ، زيرا نسبت الوهيت از جهت مصدر و معدنش - مانند تجلى الهى از لحاظ صفت - وحدانى و از نظر وصف هيولانى است ، و در اين حال اسماء ذاتى ناميده مىشوند ؛ چون عين ذاتاند ، و تعدّدشان جز به اعتبار متعلقات آنها كه عبارت از حقايق « 2 » موجوداتاند نمىباشد ، از اين روى حقايق « 3 » صور نسبتهاى
هامش
( 1 ) - يعنى حقايق از حق تعالى ظهور نفس و اصل وجودشان را مىطلبند ، و ظهور آنها همان كمال آنها از علم و قدرت و غير اينها به حسب استعداد و قابليت است ، در اين صورت دو مقدمه حصول مىيابد : يكى طلب الهى كه متضمن تجلى حبّى به صفت فعل است و ديگرى طلب استعدادى كونى به صفت قبول .
( 2 ) - حقايق يعنى اعيان ثابته و ماهيات اشيا . م
( 3 ) - چون آنها معين و مخصصاند .