نيست نكوهش و نقص است ؛ و عدم ظهور آن ( اسم ) و يا تباهى و رخنهء در آن بر عكس است ؛ مانند هدايت نسبت به انبيا و اوليا و كاملان و شيطنت ( گمراهى ) نسبت به شياطين ، و هر يك از آن دو از آن روى كه كمال نسبىاند - يعنى نسبت به يك دسته از خلايق نه نسبت به هر كس كه مقابل و ضد آنها است - اصل سپاس و نكوهش خصوصيت محلش است كه مناسبت و عدم مناسبت از آن جا برمىخيزد ، پس هر كس كه داراى خصوصيت اقتضا نباشد ؛ بلكه به ذات خود از همه بىنياز بوده و به حسب شرطهاى خود مقتضى و موجب همه باشد ؛ همگان در محل خود مقتضى و خواهان حكمت او و دليل قدرت وى و برترى احاطه و نشانهء كمال او ؛ همراه با نهايت تنزيه و پاكداشت جلال و عظمت وى هستند . پس قياس با فارق ؛ علت خصوصيت و عدم آن است ، و مناسبت و عدم مناسبت ؛ قياس با وجود فارق و يا عدم جامع است .
236 / 3 توضيح آن اين كه : صاحب كمال كه تمام وجوه و جهات وجود را احاطه دارد اگر به وصف مظهرى از مظاهر خود توصيف نگردد ؛ در فرا گيرى احاطهء او نقص و عيب وارد شده و وصف براى او كمال بوده است « 1 » ، جز آنكه موصوف بودن بدان - چون از فضايل كمال شخص فراگير است - غير از موصوف نبودن بدان وجه است « 2 » . و دو جداى از هم حكمشان از جهت غير بودن جداى از هم است ، پس متصف به خصوصيت نسبت اگر قياس بر متصف بدان - به مقتضاى احاطهء كمالى و يا بر عكس - شد ، هر آينه قياسى با تفاوت بسيار در معنى مؤثر است ، بلكه از جمله قياسهايى است كه اصوليان آن را « فساد وضع » مىنامند . و مثال اين از جهت شرع ؛ زدن يتيم - از آن جهت كه بىپدر است - مىباشد كه از ناحيهء ستودن و نكوهش - به حسب ادب كردن و آزار رسانيدن - متفاوت است ؛ نه از جهت قادر و توانا بودن بر او ، چنان كه شاعر گفته :
شكيباست و شكيبايى زينت بخش صاحبش است * ( با اين همه ) با شكيبايى و حلم در چشم دشمن مهيب و سهمناك است
237 / 3 زيرا شكيبايى داشتن و نداشتن از جانب قادر و توانا - چه از جهات شرع و چه از
هامش
( 1 ) - يعنى در حالى كه وصف براى او كمال بوده . م
( 2 ) - زيرا نسبت كمال به ظاهر ؛ ذاتى حقيقى است و نسبت تعيّن و نقص به دو عرضى مجازى است - و اگر چه تمامى از او و به سوى او است - آنچه نيكى به تو مىرسد از جانب خدا است و هر چه بدى تو را مىرسد از سوى خودت است . و اگر چه تمامى از جانب خدا است .