باطلش كردهاند ، و اگر بين اين افلاك نباشد امكان استكمال براى نفس نمىباشد . سپس گفته :
بلكه انسلاخ و جدايى جز به واسطهء مرگ امكان پذير نيست ، پس همانگونه كه ارتباط نفس به ارادهء خودش نيست ، همينطور جدائيش ، و آنچه كه ترقى و كمال ناميده شده عبارت است از استغنا و بىنيازى از تعلق - با وجود تعلق - به واسطهء روى آوردن به آخرت و روى گردانيدن از دنيا ، و نيز نفسى كه تعلق به بدن جزئى دارد - در حال تعلق - كلى گرديدنش محال است ، چه رسد به اتحاد .
78 / 3 گويم : فرو رفتن روح در بندهاى تعلق و جدا شدنش از آنها براى هر كس مشهود و روشن است ، و شكى نيست كه زيادى و فزونى بند ؛ جزء بودنش را تقويت مىبخشد ، هم چنان كه رهايى از آنها كل بودن اصيلش را تحقق مىبخشد ، و مقصود ما از ترقى در كل بودن خود جز رهايى از بندهايى كه در هر طبقه در حال عروجش كسب كرده نمىباشد ، بنابر اين او را امكان انسلاخ و جدا شدن از آنها - به واسطهء عارض شدن آنها در حال عروج - هست ، و جدا شدن ؛ تدبير بدن را ( از نفس ) زايل نمىكند « 1 » - چنان كه اين امر توهم شده است - .
79 / 3 اما تناسخ : حضرت شيخ قدس سره گويد : تناسخ عبارت است از ادارهء بدن عنصرى ديگر همانند اين ، پس نشأه و عالم برزخ مثالى و ادارهء صورتهاى آن تناسخ نيست ، و گرنه اعتقاد بدان ( تناسخ ) واجب بود ، هم چنان كه از جهت شرعى آمدن جبرئيل گاهى به صورت دحيهء كلبى و گاه ديگر به صورت جوانى زيبا و سپيد جامه و مشكين مو و غير اينها محقق است .
80 / 3 تفريع آن نخست اين كه : تجلى تكرار بردار نيست ، يعنى حق سبحان در يك شخص و يا دو شخص - در يك صورت - دو بار تجلى نمىكند ، و دوم اين كه : معدوم به عينه باز نمىگردد ، زيرا زمانش باز نمىگردد ؛ و گرنه براى زمان هم بايد زمانى باشد .
81 / 3 اگر گويى : اين اگر درست باشد دو فساد لازم مىآيد : يكى باطل شدن پادشهاى تكليفى دنيايى و آخرتى ، زيرا مكلف در هر حال غير آن كسى است كه چيزى را آن روز انجام
هامش
( 1 ) - يعنى اينها چون به واسطهء عروج روح عارض آن شدهاند و عارضى هم زايل شونده است ، لذا امكان جدائيش هست و جدائيش تدبير بدن را از وى زايل نمىكند . م .