تجلى سوم شهودى كه در مقام فتح حاصل مىشود دانسته مىشود ، و آن منقسم به سه قسم مىشود « 1 » : نخست آن چيزى است كه حضرت شيخ قدس سره در تفسير بيان داشته و در آغاز خاتمه هم ما آن را نقل خواهيم كرد : و آن اين كه تجلى يا حال تفرقه « 2 » است ، و آن تجلى حكم صفت غالب است - و اگر چه به ديگر صفات سرايت كرده باشد - و يا حال جمع ، پس خالى از اين نيست كه يا به حسب اسم « الظاهر » تعين مىيابد و يا به حسب اسم « الباطن » و يا جمع بين هر دو ، و اولين مشاهدهء حق متعال را در هر شئىاى در اشيا مىبخشد و در نتيجه توحيد « 3 » در حس و خيالش ظهور پيدا كرده و از هيچ موجودى از موجودات روى گردان نيست « 4 » . دومين معرفت و شناخت احديت وجود را مىبخشد و در نتيجه توحيد در عقلش ظهور پيدا كرده و از موجودات ظاهرى روى مىگرداند . سومين نايل شدن به جمع آوردن بين هر دو را مىبخشد ، اينها تجليات اسماءاند .
114 / 2 سپس تجلى ذاتى است به واسطه طهارت و پاكيزه بودن قلب شخص مورد تجلى به كلى از علايق و وابستگيها - حتى از توجه به حق به صورت اعتقاد خاص و يا به سبب اسمى مخصوص - و نزديكترين آن قرب فرايض است و سپس جمع بين هر دو قرب ( فرايض و نوافل ) بعد از آن فناى از هر دوى آنها و همينطور فناى از جمع بين آن دو و ( فناء ) از فناء ، مىباشد كه اين مرتبهء تمحض ( ناب و خالص بودن ) و تشكيك و مقام استخلاف ( خليفگى ) حق متعال و از جهت عين ( ذات ) در او استهلاك پيدا كردن و از جهت حكم بقا يافتن « 5 » است ، و
هامش
( 1 ) - يعنى فعلى و صفتى و ذاتى .
( 2 ) - مقصود از تفرقه در اين جا خالى نبودن باطن از احكام كونى و آميختگىهاى تعلقات است ، زيرا تجلى هنگام ورودش بر باطن به حكم صفت غالب بر قلب درآمده و رنگ كثرت مستولى بر قلب را مىگيرد - مانند نور بىرنگ به رنگهاى شيشههايى كه بر آنها مىتابد - لذا صفات تجلى شده فزونى و تكثر مىيابد .
( 3 ) - يعنى شخصى مورد تجلى واقع شده - با اين كه از احكام تعلقات كونى وجودى بيرون آمده - متوحد است .
( 4 ) - يعنى هيچ موجودى براى او بيگانه نيست و همه را - به واسطه ظهور توحيد و نور ازلى در حس و خيالش - آشنا مىبيند . م
( 5 ) - شيخ فخر الدين عراقى شاگرد و مريد حضرت شيخ كبير قدس سره در لمعات گويد : در اثناى هر لمعهاى از اين لعمات ايمائى كرده مىآيد به تحقيقى منزه از تعين ، خواه حبش نام نه خواه عشق - اذ لامشاحة فى الالفاظ - و اشارتى نموده مىشود به كيفيت سير او در اطوار و ادوار و سفرا و در مراتب استيداع و استقرار و ظهور او به صورت معانى و حقايق و بروز او به كسوت معشوق و عاشق و باز انطواى عاشق در معشوق عينا ( يعنى استتار عين عاشق - خلق - در معشوق - حق - ) و انزواى معشوق در عاشق حكما ( يعنى ميل معشوق شهود خودش را در عاشق ، و حكما يعنى معنى باطن حكما ؛ از آن جهت كه تمام ظاهر از باطن است ، چون نفس خود را آن گونه