هيچ كس را تا نگردد او فنا * نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك اين نيستى * عاشقان را مذهب و دين نيستى
قرب : نزديكى ؛ در اصطلاح ، عبارت از ارتفاع وسايط است ميان عبد و موجد آن يا قلت وسايط .
بعضى گويند : قرب عبارت از اطاعت است ، كه طاعت موجب تقرب مطيع به مطاع مىشود ، و قرب را اطاعت دانند كه مسبب طاعت است .
بعضى ديگر گفتهاند : كه قرب عبارت از انقطاع از ماسوى اللّه است . و قرب بر دو قسم است : يكى قرب نوافل ، كه زوال صفات بشريت است و ظهور صفات الوهيت بر بشر ؛ و ديگر ، قرب فرايض ، كه فناى عبد است كلا از شعور به تمام موجودات حتى نفس خود و نماند او را مگر وجود حق .
قرة العين : آنكه موجب خنكى و روشنايى چشم گردد ، نور ديده ، فرزند .
قطب : كسى كه اهل حل و عقد باشد و او از اولياء اللّه است و در هر زمانى موردنظر خداست ، كه طلسم اعظم به دو عنايت فرمايد . و قطب در عالم وجود به منزلت روح است در بدن . قطب از مردان خداست كه ارشاد و هدايت خلق به دو واگذار شده است ، و مدار متصرفات او از عرش تا فرش است . مولوى گويد :
قطب آن باشد كه گرد خود تند * گردش افلاك گرد او بود
او چو عقل و خلق چون اجزاى تن * بستهء عقلست تدبير بدن
قلاش : اهل حال را گويند و لاابالى را گويند و كسى كه قطع علايق از دنيا كرده باشد . عراقى گويد :
در ميكده با حريف قلاش * بنشين و شراب نوش و خوش باش
قلاووز : ( قلاوز ) مقدمهء لشكر ، راهبر ، بلد ، دليل راه ، قراول .
قلق : تحريك شوق است به اسقاط صبر ؛ و از ثمرات شوق است ، زيرا موقعى كه شوق قوت يابد شايق بيتاب مىشود .