سير عنقاى جمالش كه نگنجد در كون * طمع جلوهء أو بين تو زهر بىجايى
قطرهء بىسر وپا را ز كجا آن مقدار * كه درون دل خود جاى دهد درياى
سخن دوست درين پرده كسى را زيبد * كه به غير از غم يارش نبود پروايى
شرح درد دل خود كردمى ار يافتمى * در همه عمر دمى روى جهان آرايى
از خط وخال تو هر بيخبرى را چه خبر * به سها ره نبرد ديدهء نابينايى
لاف عشقش مزن امروز علايى بزبان * چون يقين از پس امروز بود فردايى
[ ميان آب حياتي وآب مىجويى - فراز گنجى واز فاقه در تك وپويى ] 41 « * »
ميان آب حياتي وآب مىجويى * فراز گنجى واز فاقه در تك وپويى
تو كوى دوست همى جويى ونمىدانى * كه گر نظر بحقيقت كنى تو آن كوبى
رخى كه آينه بنموده است نيز از تست * چو نيك درنگرى أصل وفرع آن رويى
ز بوى زلفش از آن غافلى كه مزكومى * وگرنه از خم زلفش تو خود يكى مويى
سرادق جبروتي معطر از دم تست * تو مشك طيبي واز جهل جيفه مىبويى
هامش
( * ) آ : ص 427 مخمس بيست وهشتم ، ب برگ 199 الف غزل 40 ، ت : برگ 448 غزل 26 ، ن : ص 17 غزل 28 .