10 - شيخ أبو الحسن ( يا أبو الحسين ) احمد نوري م 285 ه سخنان أو دربارهء محبت وعشق الهى در صوفيهء بعدى تأثيرى به سزا گذشته است . ( ارزش ميراث صوفيه ، ص 75 ونيز بنگريد به مصباح الهداية وكشف المحجوب وجلد أول طرايق الحقايق ) .
پنج ( مربوط به ص 353 )
چنانكه ملاحظه ميگردد ، بيشتر اشعارى كه درين رساله آمده از نظامى وعطار وظفر كافى است اما مصرع ثاني اين شعر عطار :
زادره وذخيرهء اين وادى مهيب * در طشت سربريده چو يحيى نهادهاند
اشارهايست به قصهء حضرت يحيى عليه السلام كه در منطق الطير عطار ( ص 3 به تصحيح دكتر گوهرين ) نيز به آن أشارت رفته :
باز يحيى را نگر در پيش جمع * زار سر ببريده در طشتى چو شمع
اين قصه از روايات اسرائيلى گرفته شده ودر حيات القلوب تأليف علامه مجلسي ( چاپ تهران كتابفروشى اسلاميه 1378 ه ق ج 1 ، ص 376 ) آمده وخلاصهء آن بدين قرار است : پادشاهى كه معاصر با حضرت يحيى بود زندگانى پر از فسق وفجور وگناه داشت وعلنا با زنى روابط نامشروع برقرار كرده بود .
حضرت يحيى نيز همواره در مخالفت با اينگونه اعمال زشت أو به سخن مىپرداخت وآن زن وپادشاه أزين امر بىاندازه ناراضى وعصبانى بوده براي آزار حضرت يحيى حيلهاى مىجستند ولى به خاطر حمايت مردم از حضرت يحيى نمىتوانستند بهدف خود برسند مدتي گذشت تا اين زنك بدمنش عجوزه گرديد ودختر جوان وخوشگل خود را براي تسكين هوس پادشاه بزهكار ، آماده ساخت وقتي حضرت يحيى از اين ماجرا خبر شد ، آتش مخالفت أو در مجامع مردم زبانه ميكشيد وآن گروه مخالف هم در صدد انتقام از حضرت برآمدند في الجملة طبق خواهش آن زن جوان ودسيسه كاريهاى مادر فرتوت أو پادشاه دستور به كشتن حضرت يحيى داد وطشتى از طلا طلبيد ويحيى را حاضر كرد وسر مباركش را در ميان طشت بريد وسپس سر بريده را براي آن دو زن فرستاد تا خوشحال گردند .