زيرپا نهادهاند و به هيچ يك از تعهدهاى خويش پاىبند نيستند و وجودشان لبريز از خصومت ، كينه و لجاجت است ، در خور عفو و مدارا هستند ؟ ! « 1 » مگر يهوديان بنىنضير به رهبرى حُيّىبناخطب مورد ارفاق قرار نگرفته بودند ؟ اما باز دست از توطئه برنداشته و عليه مسلمانان وارد جنگ شدند . چه تضمينى وجود داشت كه حيىبناخطب و كعببناسد ، گذشتهها را تكرار نكنند و سپاه بزرگ ديگرى را براى ريشهكن ساختن اسلام و مسلمانان فراهم نسازند ؟ آيا ارفاق و رأفت در مورد آنها نوعى « ترحم بر پلنگ تيزدندان » نبود ؟ در روزهاى محاصرهء مدينه ، روزى ابوسفيان طى نامهء تهديدآميزى به پيامبر اسلام نوشت : « سوگند به لات و عُزّى ، با اين سپاه به جنگ تو آمدهام و ما مىخواهيم هرگز نيازى به جنگى مجدد نباشد و در اين حمله تو را ريشهكن سازيم ، اما اگر [ بدون جنگ ] به مكه برگرديم ، روزى همچون روز احد براى شما پيش خواهيم آورد كه زنان در آن روز گريبان چاك خواهند زد . « 2 » آيا اگر چنين وضعى پيش مىآمد ، بنىقريظه بار ديگر با سپاه احزاب همكارى نمىكردند ؟ از اينها گذشته حكم سعد منطبق با دستور تورات است و احتمالًا او به حكم همپيمانى و ارتباط نزديك با يهود ، از قوانين جزايى آنها آگاهى داشته است . در تورات چنين آمده است : هنگامى كه به شهرى پيش مىروى تا آنكه با آن جنگ نمايى به او نداى صلح برسان . و لازم است اگر تو را جواب صلحآميز بدهند و دروازه را به تو بگشايند كه تمامى قومى كه در آن يافت مىشوند به اداى جزيه تو را بنده شوند . و اگر با تو صلح نكرده با تو جنگ نمايند آن را محاصره نماى . و چون خداوند خدايت آن را به دستت بسپارد تمامى ذكورانش را به دم شمشير بكش . نهايت زنان و اطفال و مواشى و هرچه كه در شهر
تاريخ اسلام ( از جاهليت تا رحلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم ) — صفحة 260
مساهمون: مهدى پيشوايى
ص٢٦٠
هامش
( 1 ) . برخى از مذاكرات محرمانهء بنىقريظه در آخرين روزها ( همچون پيشنهاد كعببناسد مبنى بر كشتنزنان و كودكانشان و سپس جنگ با مسلمانان ) و نيز پارهاى از رفتارها و عكسالعملهاى آنان در آستانهء اعدام ، از اوج خشونت ، بىرحمى و لجاجت آنها پرده برمىدارد چنانكه يكى از آنان طبق درخواست بعضى از مسلمانان از محضر پيامبر ، ( همراه همسر و فرزندانش ) مورد عفو آن حضرت قرار گرفت اما او دست از لجاجت نكشيد و مرگ را انتخاب كرد ! ( ابنهشام ، السيرةالنبوية ، ج 3 ، ص 253 - 254 . )
( 2 ) . واقدى ، المغازى ، ج 2 ، ص 492 .