مىكنند ( فكر مىكنند ما مسلمان شدهايم . ) اما با اين حال ، اين كار چند شب ديگر تكرار شد و هر بار قرار گذاشتند ديگر از اين بىاحتياطىها نكنند ! . « 1 »
تهمت جادوگرى
موسم حج ، فرصت بسيار مناسبى براى دعوت و تبليغ پيامبر بود ؛ زيرا قبيلههاى مختلف عرب براى انجام مراسم حج وارد مكه مىشدند . در آن روزها محمد صلى الله عليه و آله مىتوانست نداى توحيد را به گوش همهء ساكنان جزيرةالعرب برساند . از اين نظر موسم حج ، خطرى بود كه سران قريش از آن بيم داشتند . در آستانهء موسم حج ، گروهى از بزرگان قريش نزد وليدبنمغيره - كه مردى سالخورده و رئيس قبيلهء بنىمخزوم بود - گرد آمدند . وى گفت : موسم حج فرا رسيده است ، مردم از هر سو به شهر شما روى مىآورند . آنان داستان محمد را شنيدهاند ، بايد دربارهء او به يك زبان سخن بگوييد و با سخنان مختلف ، يكديگر را تكذيب نكنيد . گفتند :
- هرچه تو بگويى ، ما نيز همان را مىگوييم .
- شما بگوييد ، من گوش مىكنم .
- مىگوييم كاهن است .
- نه ، به خدا ، او كاهن نيست ، ما كاهنان را ديدهايم ، او نه همچون كاهنان زمزمه مىكند و نه مسجع سخن مىگويد .
- مىگوييم ديوانه است .
- نه ، ديوانه هم نيست ، ما ديوانگى را ديدهايم و آثار آن را مىشناسيم ، نه اندام او بىاراده مىلرزد و نه ديوى او را وسوسه مىكند .
- مىگوييم شاعر است .
- شاعر هم نيست ، ما اقسام شعر را مىشناسيم ، آنچه مىگويد شعر نيست !
- مىگوييم ساحر و جادوگر است .
- نه ، ساحر هم نيست ، ما افسونهاى ساحران را ديدهايم كه چگونه به نخها مىدمند و آنها را گره مىزنند ! ، كار او سحر نيست .
هامش
( 1 ) . ابنهشام ، السيرةالنبوية ، ج 1 ، ص 337 .