تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( از جاهليت تا رحلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
نمىكرد و به كسى اجازه نمىداد بدون موافقت و بر خلاف ميل اين قبيله رفتار كند . قريش از قبايل ديگر باج مىگرفت و با آنان با تبعيض رفتار مىكرد و سياست خود را به زائران خانهء خدا تحميل مىكرد . بنابراين ، طبيعى بود كه اشراف قريش ، آيين حضرت محمد صلى الله عليه و آله را تحمل نكنند ؛ زيرا از همان نخستين سخنان عمومى او پى بردند كه دين او با آيين پذيرفته‌شدهء آنان در تضاد است . به‌علاوه پيش‌بينى مىشد كه به هرحال گروهى آيين او را خواهند پذيرفت و او به شهرت خواهد رسيد ، و اين امر ، با غرور قريش هرگز سازگار نبود . با اين همه ، با بررسى سوره‌ها و آيات اوليهء مكى و ساير اسناد و شواهد ، مىتوان چند عامل را از مهم‌ترين علل و انگيزه‌هاى مخالفت آنها با پيامبر در سالهاى اول دعوت برشمرد :

1 . نگرانى از فروپاشى نظام اجتماعى

با توجه به قبيلگى بودن نظام اجتماعى حاكم بر مكه و برخوردارى قريش از امتيازهاى بسيار بالا ، نوعى حكومت اشرافى قرشى در اين شهر حاكميت داشت . سران قريش با اين نظام خو گرفته و حاضر نبودند كوچك‌ترين ضربه‌اى بر ساختار اين نظام وارد گردد . اين در حالى بود كه نخستين گروندگان حضرت محمد صلى الله عليه و آله ، جوانان ، ضعيفان ، محرومان و بردگان بودند . خود او نيز از اشراف نبود ، بلكه در كودكى يتيم ، و در جوانى نادار و در رده‌بندى درون‌قبيلگى ، از افراد درجه دوم بنىهاشم بود . عمويش ابوطالب نيز با همهء شرافت نسب ، تنگدست بود و اين همه ، هشدارى بود بر سران قريش كه دعوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله اساس نظام اجتماعى آنها را تهديد مىكند و ديديم كه از همان روزهاى نخست ، از گرايش جوانان ، محرومان و بردگان شكوه مىكردند . نمايندگان اعزامى قريش به حبشه براى بازگرداندن مهاجران ، در دربار نجاشى ، خود را « فرستادگان اشراف مكه » معرفى كردند . « 1 » قرآن تفكر اشرافىگرى آنها را كه اعتراض داشتند چرا يكى از اشراف مكه يا طائف ، به پيامبرى نرسيد ، بازگو مىكند :

هامش
( 1 ) . وقد بَعَثَنا فيهم اشراف قومهم . ( ابن‌هشام ، السيرةالنبوية ، ج 1 ، ص 358 . )