افراد آن سپاه را از پاى درمىآوردند ؛ و بعد از اينكه همگى را از پاى درآوردند بازگشتند .
چنين چيزى را نه پيش از آن و نه بعد از آن كسى نديده است .
چون همهء سپاهيان هلاك شدند ، عبد المطلب به سوى كعبه بازگشت و بر پردههاى كعبه بياويخت و گفت :
يا حابس الفيل بذى المغمس * حبسته كأنّه مكوّس
فى مجلس تزهق فيه الأنفس « اى آنكه سپاه فيل را در « ذى مغمس » « 1 » بازداشتى . آنها را آنگونه متوقف نمودى كه گويى واژگون شده بودند ، در آن مخمصهاى كه در آن جانها از تن برون مىرود . »
آنگاه بازگشت و در مورد فرار قريش و بىتابى آنها از سپاهيان حبشه گفت :
طارت قريش اذ رأت خميسا * فظلت فردا لا أرى أنيسا
و لا أحسّ منهم حسيسا * إلّا اخا لى ماجدا نفيسا
مسوّدا فى اهله رئيسا « 2 »
« چون چشم قريش به سپاه ابرهه افتاد از چپ و راست گريختند و من تنها و بىهمدم باقى ماندم و حتى صداى آهستهاى نيز از آنها نمىشنيدم ، مگر برادرى كه از براى من بود و او بزرگوار و نكو بود . او در اهل ( و قوم ) خويش سرور و داراى شرف و بزرگوارى است . »
و در مروج الذهب مسعودى آمده است :
زمانى كه خداى عز و جل ابرهه و سپاهيانش را از ورود به مكه بازداشت ( و آنان را نابود ساخت ) عبد المطلب چنين سرود :
انّ للبيت لربا مانعا * من يرده بأثام يصطلم
رامه تبّع فيمن جندت * حمير و الحى من آل قدم « 3 »
فانثنى عنه و فى اوداجه * جارح امسك منه بالكظم
هامش
( 1 ) - ذى مغمس محلى است نزديك مكه بر سر راه طائف ، معجم البلدان .
( 2 ) - بحار الانوار ( 15 / 132 ) به نقل از مجالس شيخ مفيد و امالى فرزند شيخ طوسى ( 49 و 50 ) .
( 3 ) - در نسخه ديگرى « من آل قرم » آمده است .