عبد المطلب گفت : من صاحب و مالك اين شترانم ، و براى اين خانه كه پنداشتهاى مىتوانى خرابش كنى نيز پروردگارى است كه تو را از اين كار بازمىدارد . ابرهه شتران عبد المطلب را پس داد ، از سخنان او ترسى به دلش راه يافت .
عبد المطلب چون از نزد ابرهه بازگشت ، پسران و همراهانش را گرد آورده به در كعبه رفت و به آن آويخت و گفت :
لهمّ ! ان تعف فإنّهم عيالك . . . « 1 »
يا ربّ انّ العبد يمنع رحله فامنع رحالك
لا يغلبنّ صليبهم و محالهم ابدا محالك
« ابرهه قصد نابودى ما را كرده است . خداوندا ! اگر آنها را ببخشى آنها عيال تواند . . . . * خداوندا ! هر بندهاى از خانهء خود دفاع مىكند ، پس تو هم از اهل خانهء خود دفاع كن * مبادا صليب و نيروى ايشان از روى بيداد بر نيروى تو پيروز گردد . * »
كه خداوند ابابيل ( پرستو ) را به جنگ ايشان فرستاد . « 2 »
در بحار الانوار - با تلخيص - چنين آمده است :
عبد المطلب پسرش عبد اللّه را فرستاد تا از سپاهيان ابرهه خبر آورد ، آنگاه خود به سوى خانهء خدا رفت و هفت بار آن را طواف كرد ، سپس به جانب صفا و مروه روى آورد و آنجا را نيز هفت بار سعى نمود .
عبد اللّه بر كوه ابو قبيس بالا رفت ، و ديد كه پرندهها ( ابابيل ) چه بر سر سپاه ابرهه آوردهاند ، لذا بازگشت و مژدهء آن را به پدرش داد . عبد المطلب با شنيدن خبر فرزند بيرون آمد در حالى كه مىگفت : اى اهالى مكه ! پيش به سوى اردوگاه دشمن براى گرفتن غنائم .
مردم به اردوگاه دشمن رفتند و ديدند كه سپاهيان ابرهه مانند تختههاى درهم شكسته ، خرد شدهاند . پرندگان همگى سه سنگ ريزه به منقار و پاهايشان بود كه با هر كدام يكى از
هامش
( 1 ) - ما فشردهء سخنان يعقوبى را از كتاب تاريخ او ( 1 / 250 - 254 ) آورديم ، اين خبر با الفاظ ديگرى در سيرهء ابن هشام ( 1 / 54 - 168 ) و طبقات ابن سعد ، چاپ اروپا ( 1 / 28 - 56 ) آمده است .
( 2 ) - مروج الذهب ( 2 / 105 ) و سيره ابن هشام ( 1 / 51 ) .