عبد المطلب ! خداوند به سود تو بر ما حكم كرد ، به خدا قسم كه ما در امر زمزم هرگز با تو مخاصمه نخواهيم كرد . آن كس كه در اين بيابان كوير تو را چنين آبى داد ، هم او زمزم را به تو داده است . سرافراز و پيروز به سوى آن بازگرد .
عبد المطلب با همراهانش بازگشت و به نزد آن زن كاهن نرفتند و او را به حال خود واگذار كردند .
ابن اسحاق مىگويد :
اين چيزى است كه از سخن على بن ابى طالب رضى اللّه عنه در امر زمزم به من رسيده است . « 1 »
يعقوبى نوشته است :
هنگامى كه ابرهه پادشاه حبشه به قصد انهدام كعبه با فيل سواران خود به مكه آمد ، قريش بر سر كوهها بگريخت . عبد المطلب به آنان گفت : كاش جمع و همدست مىشديم و اين سپاه را از خانهء خدا دور مىكرديم .
آنها گفتند : ما را گريزى در برابر آن نيست .
بنابراين عبد المطلب در حرم باقى ماند و گفت : من از خانهء خدا بيرون نمىروم و به غير خدا پناه نمىبرم .
سپاهيان ابرهه شترهاى عبد المطلب را گرفتند . عبد المطلب به نزد ابرهه رفت . هنگامى كه اجازهء ورود خواست ، به ابرهه گفتند سيد و سرور عرب ، و بزرگ قريش و شريف مردم نزد تو آمده است . بر او وارد شد ، ابرهه او را تجليل نمود و به خاطر جمال و كمال و شرفى كه در او مشاهده كرد وى در دلش جاى گرفت ، و به مترجمش گفت : به او بگو هر چه مىخواهى ، درخواست كن . عبد المطلب گفت : شترانم را كه يارانت گرفتهاند مىخواهم .
ابرهه گفت : تو را كه ديدم ، مردى جليل القدر و بزرگوارت پنداشتم ، و تو در حالى كه مىبينى من براى درهم شكستن بزرگوارى و شرافت تو آمدهام از من نمىخواهى كه بازگردم و كعبه را به حال خود گذارم ، و دربارهء شترانت با من سخن مىگويى ؟ !
هامش
( 1 ) - سيرهء ابن هشام ( 1 / 154 - 156 ) ، چاپ چاپخانهء حجازى ، قاهره ، سال 1356 ه .