زمين زند ، نزديك لانهء مورچگان .
ابن اسحاق در ادامه مىگويد :
چون مأموريت كلاغ بر عبد المطلب معلوم گرديد و به محل چاه راهنمايى شد و دريافت كه مطلب درست است ، صبح ديگر كلنگى برگرفت و پسرش حارث را كه در آن موقع جز او پسر ديگرى نداشت با خود برد و شروع به كندن زمين كرد . هنگامى كه حلقهء چاه نمايان گرديد ، عبد المطلب تكبير گفت ، و قريشيان دريافتند كه او به خواستهاش رسيده ، لذا به نزد او رفته گفتند : اى عبد المطلب ! اين چاه از آن پدر ما اسماعيل است و ما هم در آن حقى داريم ، ما را در آن شريك خود بگردان .
عبد المطلب گفت : من چنين كارى نمىكنم ، اين چاه تنها ويژهء من است و در ميان شما تنها به من داده شده است .
گفتند : آن را با ما تقسيم كن و گرنه ما دست از تو بر نمىداريم تا بر سر آن با تو درگير شويم .
عبد المطلب گفت : حال كه چنين است بين من و خودتان حكمى به ميل خود انتخاب كنيد تا ميان ما داورى كند .
گفتند : كاهنهء بنى سعد هذيم « 1 » .
گفت : خوب است .
اين كاهنه در بلنديهاى شام سكونت داشت . پس از انتخاب او ، عبد المطلب با تنى چند از بستگانش از فرزندان عبد مناف ، و نيز چند نفرى از قبايل ديگر قريش سوار شده روى به راه نهادند .
راوى مىگويد : عبور آنها از سرزمين بىآب و علف و كوير بود . چون مقدارى در آن كوير بين حجاز و شام پيش رفتند ، آبى كه عبد المطلب و همراهانش به همراه داشتند تمام
هامش
( 1 ) - نام آن كاهنه در تاريخ طبرى چنين است ، اما در باقى منابع « سعد بن هذيم » را نام او عنوان كردهاند . اين نام غلط است و تحريف شده زيرا هذيم پدر كاهنه نبوده بلكه بعد از پدرش سرپرستى او را بر عهده گرفته است لذا كاهنه همراه با نام هذيم معرفى مىشود .