حفر چاه زمزم
در تاريخ طبرى و سيرهء ابن هشام ( كه ما اين سخن را از همين مأخذ مىآوريم ) از ابن اسحاق از امام على ( ع ) روايت كرده كه فرمود :
عبد المطلب گفت :
من در حجر خوابيده بودم كه در آن عوالم يكى بر سر من آمد و گفت : طيبه « 1 » را حفر كن .
پرسيدم : طيبه چيست ؟
و موضوع از خاطرم رفت . روز ديگر باز در همان جا خوابيده بودم كه همان كس آمد و گفت : چاه را بكن .
گفتم : كدام چاه ؟
و مطلب از خاطرم رفت . چون روز ديگر باز در همان محل به خواب رفتم ، باز همان كس آمد و گفت : مضنونه « 2 » را حفر كن !
پرسيدم : مضنونه چيست ؟
و او رفت . چون روز ديگر باز در همان جا خوابيده بودم همان كس آمد و گفت : زمزم را حفر كن .
پرسيدم : زمزم چيست ؟
گفت : چاهى كه آبش هرگز تمام نشود و به آخر نرسد و كم آب نگردد و تو آن را به حاجيان بنوشانى . محل آن بين خون و سرگين است « 3 » ، آنجا كه كلاغ منقار قرمز منقار بر
هامش
( 1 ) - طاب طيبه : پاكيزه گشت و نكو شد و لذيذ گرديد .
( 2 ) - الضنّ و الضنّة : چيزى كه دربارهء آن بخل مىورزند و آن را نمىدهند . به زمزم مضنونه گفته مىشود زيرا از اينكه كسى غير از افراد مؤمن از آن بنوشد بخل مىورزند ، و انسان منافق از آن سيراب نگردد . مضنونة : چيز گرانبها و با ارزش .
( 3 ) - بين خون و سرگين محلى بوده است كه در آنجا براى خداى خود قربانى ، ذبح مىكردهاند و در نزديكى آنجا نيز لانهء مورچگان قرار داشته است . به هنگام صبح ، عبد المطلب ، به سوى خانهء خدا رفت . در آن حال كلاغى با منقار قرمز بر زمين نشست و همانجاى نشستن خود را نوك زد . بدين وسيله عبد المطلب مكان چاه زمزم را شناخت .