را نديد و صدايى به جز انعكاس صداى خود نشنيد از صفا فرود آمد و رو به كوه مروه نهاد و از آن بالا رفت . او اين رفت و برگشت ميان دو كوه صفا و مروه را هفت بار تكرار نمود ، و در هر نوبت چون به محاذى كودك خود مىرسيد بر سرعت قدمهاى خود مىافزود . پس از پايان هفتمين بار سعى و تلاش بين دو كوه ، به نزد كودكش بازگشت تا از حال و وضعش آگاهى يابد كه با كمال شگفتى ديد آب از زير پاهاى فرزندش جارى شده است ، پس با شتاب با دستهاى خود خاك پيرامون آب را جمع كرد و مانع حركت آن گرديد ، سپس از آن آب خود بنوشيد و كودكش را نيز سيراب كرد و او را شير داد .
زمانى نگذشت كه قافلهاى از قبيلهء « جرهم » از آن نواحى در حال عبور بود . آنان از وجود پرندگان در فضاى مكه به جستجوى علت آن برآمدند كه به وجود آب در آن سرزمين سوزان پى بردند ، لذا به ديدار هاجر و فرزندش اسماعيل آمده ، از آن بانو اجازه خواستند كه در كنار او فرود آيند و مسكن گزينند ، كه هاجر با پيشنهاد ايشان موافقت فرمود .
مدتها گذشت ، اسماعيل بزرگ و بزرگتر شد و دخترى از قبيلهء جرهم را به همسرى گرفت و پدرش ابراهيم ( ع ) به ديدار ايشان شتافت ، و خداوند نيز به ابراهيم فرمان داد كعبه را برپا دارد .
ابراهيم با كمك فرزند خود اسماعيل كعبه را بساخت ، و خداوند نيز مناسك حج را به او آموخت . ابراهيم در همان حال كه كعبه را مىساخت از پروردگارش چنين درخواست نمود :
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ
پروردگارا ! ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را هم به تسليم و رضاى خود بدار .
و نيز گفت :
رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي
پروردگارا ! من و ذريهام را نمازگزار گردان .
و آنگاه پسرانش را چنين سفارش فرمود :