همه كفار و فساق و كسانى كه از طريق حق منحرفند داخل در اين قسم ميباشند ، و همين است مفاد حديثى كه در كافى نقل مىكند كه راوى از حضرت صادق عليه السّلام ميپرسد عقل چيست ؟ ميفرمايد
« ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان »
راوى گويد گفتم پس آنچه در معاويه بود چه بود ؟ فرمود نكرى و شيطنت بود كه شبيه عقل است و عقل نيست و امّا اينكه منافقين اهل ايمان را بسفاهت نسبت ميدهند و آنان را سفهاء مينامند براى اينست كه هر كسى به نظر سطحى برفتار و كردار و طرز انديشه آنكه مخالف رويّه او زندگى مىكند بنگرد ، رفتار او را سفيهانه مىپندارد چون طرز كار خود را عاقلانه ميشمارد ، مثلا آنكه منهمك در دنيا و غرق در شهوات و لذات آنست كسانى را كه زهد ميورزند و به مقدار حاجت از دنيا اكتفاء ميكنند سفيه ميدانند و همچنين اهل معصيت و تاركين فرائض ، اهل نماز و روزه و حج و دهندگان خمس و زكات را ، ابله ميدانند ، بلكه طالبان مال و حطام دنيوى ، طالبان علم و دانش را در فكر خود نابخرد ميدانند و بسا اهل دين و متوسطين از آنها اهل تقوى و مردان مقرّب الهى را كه پشت پا به دنيا زدهاند بسفاهت منسوب ميدارند ، چنانچه از أمير المؤمنين عليه السّلام در صفات متقين ميفرمايد
« و يقولون قد خولطوا و قد خالطهم امر عظيم » « 1 »
( و ميگويند اهل تقوى عقلشان مختلّ شده و حال آنكه امر بزرگى آنان را مضطرب نموده است ) و چون منافقين گمان كردهاند راهى را كه در پيش گرفتهاند زيركانه و عاقلانه است ، مؤمنان را كه بر خلاف راه آنان ميروند بلكه آنان را تخطئه ميكنند سفهاء مينامند ، و پيداست كه اين گفتار از آنان در سرّ و نهان بوده و با شياطين و همجنسان خود و يا در بعض مواقع ببعض مؤمنان ميگفتهاند چه آشكار گفتن اين سخن با نفاق آنان منافات دارد
هامش
( 1 ) . نهج البلاغة خطبه همام