( ناچار بايد معصيت يا از بنده يا از خدا يا از هر دو با هم باشد ، پس اگر معصيت از خدا باشد ، او عادلتر و منصفتر از اينست كه بنده ضعيف را ستم نمايد و مؤاخذه كند بكارى كه او بجاى نياورده ، و اگر معصيت از هر دو باشد پس خدا شريك بنده بوده و قوى اوليتر است بانصاف از بنده ضعيفش ، و اگر معصيت تنها از بنده است پس امر و نهى متوجه او و ثواب و عقاب سزاوار او و بهشت يا دوزخ براى او واجب خواهد بود ) « 1 » و روايت شده كه حجاج بن يوسف ، بحسن بصرى و عمرو بن عبيد و و اصل بن عطاء و عامر شعبى نوشت كه آنچه راجع به قضا و قدر نزد ايشان است و به آنها رسيده يادآور شوند ، هر كدام در جواب كلامى كه از امير المؤمنين عليه السّلام شنيده بودند نوشتند ، حسن بصرى اين جمله را در جواب نوشت « أ تظنّ انّ الّذى نهاك دهاك انما دهاك اسفلك و اعلاك و اللَّه برىء من ذاك » آيا گمان ميبرى كه خدايى كه ترا از معصيت نهى نموده ترا بمنكر واداشته جز اين نيست كه ترا عضو پائين و عضو بالايت ( كنايه از فرج و شكم ) بمنكر و معصيت واداشته و خدا منزّه و پاك از اين عمل است و عمرو در جواب نوشت « لو كان الوزر فى الاصل محتوما كان الوازر فى القصاص مظلوما » ( اگر گناه در نهاد و سرشت هر كس محتوم بود ، گناهكار در مورد قصاص مظلوم بود ) و و اصل در جواب نوشت « أ يدلك على الطريق و يأخذ عليك المضيق » ( آيا ترا به راه دلالت مىكند و در تنگ راه ترا ميگيرد )
هامش
( 1 ) . اين مضمون را بعض شعراء بنظم درآوردهاندلم تخل افعالنا اللاتى تلام بها * احدى ثلاث خصال حين نأتيها
اما تفرد بارينا بصنعتها * فيسقط اللوم عنا حين ننشيها
او كان يشركنا فينا فيلحقه * ما سوف يلحقنا من لائم فيها
او لم يكن لالهى فى جنايتها * ذنب فما ذنب الا ذنب جانيها