بيت
دماغ عالم از باد بهارى * هوا را سوخته عود قمارى
قيصور
- نام شهريست شرقى قريب ببحر محيط [ 1 ] . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
بقيصور مىگردد اين راه باز * وز آنجا بچين هست راه دراز
« 1 » و حكيم لامعى جرجانى گويد :
[ بيت ]
بر زلف و رخ و عارض تو هر كه ظفر يافت * بستد بيقين شوشتر و تبت و قيصور
و اين بيت نظامى مؤيد اين معنى است اگر - بكسر راء - بخوانيم :
[ بيت ]
بيكسو دست بر زين بسته فغفور * ز ديگر سو سپهسالار قيصور
و اگر - به سكون راء - بخوانيم چنان ظاهر مىشود كه قيصر را قيصور نيز گويند و درين مقام اين معنى انسب است .
مع الزاء
قندز
- [ بضم قاف و دال ] نام ولايتى است . و نيز پوستى كه سلاطين پوستين و كلاه كنند .
كذا فى الادات [ 2 ] . مثالش خاقانى گويد :
بيت
اى چشم تو فتنهء فلك را قلوز * ابروى تو بر كلاه خوبى قندز
هجران تو شير شيرزه را سازد بز * با غارت تو عفى اللّه از غارت غز
قلوز
- [ بفتح قاف و لام و ضم واو ] يعنى راهبر . و نيز فوجى از لشكر كه پيشاپيش لشكر روند . مثالش گذشت . « 2 » و با شباع ضمهء واو نيز آيد - به وزن ملكوت [ 3 ] - چنان كه شيخ « 3 » آذرى گويد :
[ بيت ]
پيك « 4 » خرد بسى دود ليك بقطع كى رسد * بىقلوز همتش باديهء توكلى *
و
قلاوز
- به وزن فراخور - و - به وزن قبادوز [ 4 ] - نيز آمده . مثال اول خسروى گويد :
هامش
( 1 ) - از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س : » سح .
( 4 ) - « س » بيك .
( 1 ) قيصور موضعى است از بلاد هند از ناحيهء سرنديب ( از حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 2 ) در برهان نام جانورى است شبيه به روباه و گويند پوست همين حيوانست كه سلاطين پوشند . و كلاه كنند و نيز آرد كه جانورى است شبيه به سگ در تركستان و بعضى ديگر سگ آبى گفتهاند و آش بچها كه چند بيدستر باشد خصيهء اوست . و يكى از نامهاى شراب هم هست . و كنايه از شب تاريك نيز باشد .
( 3 ) يعنى : قلووز .
( 4 ) يعنى قلاووز .